15.09.2016 (25.06.1395)

داکترسید خلیل الله هاشمیان

گلچین سخن

عید مبارک – اختر مو مبارک شه

ازهمه اولتربوسه هاوتمنیات نیک توام با تبریکات عیدرا بهمه هموطنان افغان درداخل وخارج افغانستان تقدیم میکنم وازآنجائیکه ماجرای قبر ساختگی بچه سقوچندروز قبل ازحلول عیدسعیداضحی توسط یک گمراه کلکانی دیگر بطورخودنمایی و زورآزمایی درشهربیصاحب کابل براه انداخته شد، ازخداوندمتعال(جل جلاله) مسئلت مینایم به برکت این عیدمبارک، قتلها وگناهان بیشمارحبیب الله کلکانی "بچۀ سقو"رادرهرجای افغانستان که دفن باشد، ببخشاید.

چندروزبعلت ناتوانی جسمی ازخواندن محروم بودم،بعدازآن مقالات متعدد راخواندم وگلچینی ازآنهارااینک بقسم تحفۀ عید بشما محترمان تقدیم میکنم:

شاغلی محترم محمدانورآخر("آخر"که حرف/ر/آن درپشتو/ال/ تلفظ میشود، نام قوم یا قریه ایست درولایت پکتیا)درمقاله ای تحت عنوان""د سقاء زوی چا اعدام کر"" منتشرۀپورتال وزین(تول افغانستان)بزبان پشتو از قول مورخ نامدارکشورمرحوم میرغلام محمدغبار، ص 21، مطالبی نوشته که ترجمۀ آن بزبان دری ذیلا تقدیم میشود- محتویات این مقاله بخاطری اهمیت داردکه ازیادداشتهای شخصی روایت شده که حین ملاقات بچه سقو با نادرخان درکابل حاضر بوده است :

"" درظرف یک هفته بعدازاعلان پادشاهی نادرخان حبیب الله بچۀ سقوحاضرشد که دربرابرتضمین حیات اوویارانش که درقران مجید به امضای نادرشاه ارائه شود، حاضراست بدون جنگ تسلیم شود-نادرشاه این پیشنهاراپذیرفت وبخاطراطمینان بچۀسقو، برادرخودشاه محمودخان رابتاریخ 25 به چاریگار فرستادوموصوف توانست به بسیارآسانی این جگره ماربیسوادراقانع وحاضر یه تسلیم بسازد وآنهارابیدرنگ بکابل آورد (ص 22 غبار).

پادشاه امرکردحبیب الله رانزداوبیارند، حبیب الله بدون تاخیر خودش باطاق نادرخان داخل شدوبه پادشاه سلام داد.ازجملۀ نشستگان درمجلس هیچکس باحترام بچۀ سقوایستاده نشدوچیزی نگفتند. پادشاه سرخودرا بالا کرد وبطرف جبیب الله متوجه شدوباشارۀدست اورااجازۀ نشستن دادوگفت بشینید. حبیب الله نشست ودرمجلس خاموشی مطلق حکمفرمابود.آنگاه پادشاه از او پرسید: "خوب، حبیب الله خان، شمااز اینهمه خونریزیها وتخریبات که در درافغانستان انجام دادید،چه مقصدداشتید؟" بچۀ سقوبجواب گفت : "تازمانیکه قدرت بدست من بودو چیزی را که بخیرافغانستان میدانستم، اجراکردم، اکنون که شما اختیار دارافغانستان میباشید، آنچه رابرای افغانستان لازم میدانید، همان را بکنید." پادشاه گفت : " خوب، حالا شما چندروز استراحت کنید، باز ماوشما می بینیم."

حبیب الله ویارانش با موترها به زندان ارگ اعزام شدندو مدت ده روز درآنجا مهمان بودند- بتاریخ 11 عقرب، بوقت عصر، این بندیهابه امر پادشاه اززندان خارج ودربیرون دروازۀ شمالی ارگ وبه زیربرج شمالی ارگ، جائیکه تفنگداران بحالت تیارسی قرارداشتند، دراثرفیرگلوله ها کشته شدند، وهریک(حبیب الله بچۀ سقو- حمیدالله برادرش سرداراعلی- سیدحسین وزیرجنگ – شیرجان وزیردربار- محمدصدیق خان قوماندان جبهۀ پکتیا – ملک محسن والی کابل – عبدالغنی کوهدامنی قلعه بیگی – محمدمحفوظ هندوستانی معین وزارت حربیه- کشته شدند(غبار، ص 24).

ژورنالست امریکایی ( ریه تالی ستیوارت) هم چیزهایی نوشته که با بیانات زعمای ولایت جنولی حاضردرصحنه کاملا مشابه وهمسان است. آنچه که مامردم ولایت جنوبی از بزرگان وموسفیدان خودشنیده ایم، نادرشاه نمیخواست بچۀ سقورااعدام کند،اما مردم فشارآوردند واجازه ندادند که اوزنده بماند.

کاکای مرحوم من، عبدالستارآخر،دریادداشتهای خودنوشته که: نادرشاه غازی نمیخواست بچۀ سقو ویاران اورااعدام کند، چونکه درصفحۀ قران تضمین وتعهدکرده وآن صفحه رامهروامضاءکرده بود. اماوقتیکه اقوام وزیروپکتیا خبرشدندکه پادشاه بچۀ سقورابخشیده است، بااین اقدم سخت مخالفت کردند- اول ازنادرشاه تنخواه های خودراتقاضا کردند، باز به او گفتند که اگرتوبچۀ سقو را نمی کُشی، مااورا می کشیم، اگرتو اورا بخشیده ای، ما اورا نه بخشیده ایم، چونکه مردم مارابسیار کشته، کوتاه سخن اینکه بچۀ سقو باید کشته شود.

وقتیکه پادشاه این سخنان وموقف سرسخت مردم راشنید، ناچارشد وبه آنهاگفت که درخزانه یک پیسه هم نمانده،دارایی را یاغیان برده و درنزدشخص من هم پول وپیسه نیست که بشما بدهم. امادرموردکشتن بچۀ سقو، من نمیتواتم اورابکشم، چونکه در قران بااوتعهدکرده ام، اما بچۀ سقورابشما می سپارم، شمااختیار دارید چطوربااومعامله میکنید- همان بودکه بچۀ سقوراپادشاه به اقوام"قومونو" سپردوازطرف اقوام کشته شد- (ریه تالی ستیوارت) نیزدرصفحۀ 721 کتاب خودعین داستان رانوشته است که نادرخان بچۀ سقو ویاران اورادرمیدان هوایی شیرپور به اقوام جنوبی سپرد که مشتمل بر اقوام وزیر- مسید- منگل – حدران – حاحی – دوور- بودند، وبه آنها گفت : اینک بچۀ سقو بشما تسلیم شد، اختیار بشما است که اورا می بخشید یا میکُشید- قوم وزیر به پادشاه گفتند :"ما نمیتوانیم اوراببخشیم،اما قوم حاحی اختیا اجل او رادارد – قوم حاحی گفت اینکار بقوم وزیرتعلق دارد، چونکه آنها مردم عمل استند- درینوقت بعضی از وزیری ها تفنگچه های خود را بیرون کشیدند، ودرحالیکه باران می باریدوتفنگداران وزیری پاهای شان درگِل آلوده بود، اما درست نشان گرفتند وبالای بچۀ سقو ویاران اوفیرکردند..."

درمقالۀ فوق سه ماخذ ذکرشده:تاریخ غبار- روایات (ریه تالی ستیوارت) – مشاهدات چشم دید حاحی عبدالستار آخر. وباروایات پدرمرحوم من که قبلا گزارش یافته، کاملا شباهت دارد.

جناب آقای سراج الدین رباطی، درمقاله ای بعنوان "بزرگداشت سقاوی : دقیقا سیرقهقرایی"، نکات جالبی نوشته است، ازینقرار:

"" شورای نظارکه دیگر"نظاره اش" مانده و "شورایش" فروریخته است، چراحبیب الله کلکانی سمبول قوم تاجک تراشیده میشود؟ چه کسی اورا ممثل اخلاق، فرهنگ،آداب وخصایل نیکوی یک تاجیک ویک شمالی وارمعرفی میکند؟ مگر حبیب الله کلکانی صاحب راه ورسم مجهز به پیشرفت وترقی برای کشور بود؟ مگر او نیروهای سازنده وشریف جامعه را گردهم آورد؟ آیا اوکدام رژیم سفاک وضدترقی ونوکراجنبی رادرهم شکست ؟ آیااووهموطنانش مردم   راکم ازکم بامحبت واطمینان ومصئونیت فراخواندند؟ ...""

این سوالات ونکات پرمعنی راشایدداوآقای دکلکانی بتواندازطریق تحفۀ "صدکاف" خود جواب بگوید ؟!

جناب محترم استادمحمداسحق نکارگر،این پیرخردوناصح تدبیر،که ارادت مندان شان منتظرارشادات شان پیرامون قبرساختگی بچۀسقومیباشند، در مقاله ای درست میفرمایندکه:"افغانستان به استعدادهای خلاق ومبتکر ضرورت داردوتقسیم قدرت براساس قوم،مذهب وزبان دربازارسیاست واقتصاد جهانی خریدار ندارد- افغانستان یک کُـل است که اقوام مختلف اجزای آن است ویک بخش این اچزاء نمیتواند آن کُـل را تمثیل کند..."

جناب محترم آقای حمیدانوری مسایل را "از زاویۀدیگر" می بییند و می فرمایندکه: ""آیاهمین دیروزنبودکه رئیس جمهور"حکومت وحدت ملی"  باگاردامنیتی بی سروپا وازراه هوابه غزنی تشریف فرمامیشوند ومیدان هوایی غزنی رابنام جنایتکار جنگی مشهور"بندۀ علی" مسما ساختند، آیا "حبیب الله کلکانی" هزار مرتبه بر"عبدالعلی مزاری" شرف نداشت ؟

پس بگذار هرچه جنایتکار وخیانتکار ودزد وغارت پیشه وجانی وزانی و قاچاقبر وامیروآمر اند، درتپه های بلند زیرخاک روند، وهرمرده وکشته شدۀتازه ویکصد ساله راازاینجا ازخاک بدرکنندو به آنجا باردیگر بخاک بسپارند. هرکه راچهار روز نوبت اوست- اگر قبول کنیم که هرچنایتکار دیروزی، قهرمان امروزی است، پس "حبیب الله کلکانی"هم ازین قافله نباید عقب بماند.

اساس این بدعت تهوع آور درهشتم ثور 1357 گذاشته شد، درششم جدی 1358به وسعت بیشترادامه یافت، درهشتم ثور 1371همه گیرگردید، واز1380 تاامروز به اوج خودرسید وبقایای اجساد "حبیب الله کلکانی" و یارانش رابعداز 87 سال ازخاک بیرون کردن ودوباره بخاک سپردن، دیگر اوج فاجعه است..."

 

مقالۀ بسیارپرمعلومات، مستندوباتحلیل تاریخی وعلمی جناب آقای دکتور نوراحمدخالدی را امروزیکبار مرورکردم وبایددوباردیگرهم آنرا بخوانم تا بیشترازآن بیاموزم- خواندن این مقاله که درهمین پورتال نشر شده، برای هرافغان لازمی است-اگر سفارش من بیجا بودجریمۀ تانراقبول دارم.

 

بخشش القاب چون مفت ورایگان است، بنرخ کاه ماش نثارمیشود- درروز سالگرد احمد شاه مسعود که مردم کابل قبلا دردورۀ زمامداری اش برای او "موش کابل"و"قوماندان قرتوک" لقب داده بودندواین القاب در دورۀ حیات اوده هاباردرمطبوعات افغانی نشر شده بود، اماامسال علاوه بر القابیکه یک بسوه زمین للمی راسیرآب نمیسازد، لقب "انجنیر" هم به اواعطا گردید،

 درحالیکه احمدشاه مسعوداز صنف اول پولیتخنیک تحصیل راترک داده وبه خدمت ذوالفقارعلی بوتوو(آی.اس.آی.) پاکستان شتافت. البته او "ماین

سازی وبم سازی" وسایر عملیات تروریستی رااز(آی.اس.آی) درپشاوروچند کمپ تروریستی دیگر آموخته بود که این مهارتهای خودرا بار اول دروطن آبایی خوددرپنجشیرامتحان کرد وناکام شد ودوباره بپاکستان فرارکرد، اگر ازاین بابت اورا"انجنیر" میخوانند، باید درپهلوی نامش "انجنیر ماین سازی، دپلومۀپاکستان"اضافه کنند- لقب "قهرمان" را برای احمد شاه مسعودحامدکرزی بفرمانی بسفارش قسیم فهیم صادرکرد، ورنه مطبوعات اتحادشوروی قبلا احمدشاه مسعودرا"عقاب سالنگ" و"قهرمان هندوکش" لقب داده بودند.

شیخ شیراز، حضرت سعدی علیه الرحمه اندرزهایی داردکه اگرچه هفتصد سال قبل بقلم کشیده، اماقدرت تخیل اومطابقت جهانشمول دارد ونسل دری زبان تاجهان باشد ازآن بهره میبردارد. دوبیت ذیل هریک اندرز جاودان شیخ سعدی است:

 

به هیچ یار دل مبند و به هیچ دیار

که بر و بحر کلان است و آدمی بسیار

به راحـتِ نفـسی رنـج پایدار مـجـو

شـبِ شـراب نیارزد به بامـدادِ خمار

گاهی برای رفع خستگی اشعارپُراسرارومرواریدواراستادصالحه واصل واهب  رامیخوانم-درمجموعۀ"غزلیات عاشقانه"،که به خط ودیزاین عالی وآرتستیک آقای استادعبدالتواب وهاب طرح وتزئین شده، به غزلی برخوردم که نمیدانم استادصالحه واهب، شعوری یاغیرشعوری، دو بیتی ازقصیدۀطولانی شیخ شیرازرا،نه تنها بعین وزن وقافیه، بلکه درمقابل اندرزهای فیلسوفانۀ سعدی، بااندرزهای "عاشقانه" استقبال نموده است.این غزل مقبول راکه من درآن ن "باران عشق" می بینم،بقسم تحفۀعیدبه همکاران پورتال وزین افغان – جرمن آنلاین تقدیم وامیداوارم به اندرزاستادواهب گوش دهندکه:"چرابه زنده گی عاشق شوم، فقط یکبار؟؟؟" عنوات غزل است "چرا یکی؟" :

 

       دلـم گرفت زیـک عشـق ویک دیارونگار

چرابه یک بدهم دل که ممکن است هزار؟

چرا به پای دلـم بندم ازجـفـا دامی؟

که دام ودانۀ مِهراست هر طـرف بسیار!

        تمام هستی دنیاست پُـر زنـعـمـت عشق

چرابه زنده گی عاشـق شوم،فقط یکبار؟

گهی بجور وجفا، گه عتاب ومویه وقهر

چراعـذاب کنم دل به درد و شوروشرار؟

 

    به جرعه ای نشود گـرم، مستی هیچ سری  (*)

       رود زهـوش زمانی که خُـم خورد میخوار

حـیـات در د ل دریا و شـنـا بیامـوز

به پای قـطـره نشستن شود بمـرگ شمار

برو بسوی خـدا(واهبا) که عشق آنجاست

به سرهـوای رسیدن به او تراسـت هـوار

(*)معنی این مصراع بنظرمن چنین است که(هیچ سرِ مستی بیک جرعه گرم نشود)،که اگراینطورنوشته شود:(به جرعه ای نشودگرم مستی،هیچ سری)، معنی تغییرمیکند.

بنظرمن، بیت اول ودوم این غزل دارای عین جهانبینی وفلسفه ایست که در بیت اول شیح شیراز نهفته است، البته با تفاوت هدف – ودربیت پنچم استاد واهب، میخواراز زیادت نوشیدن "خُم خوردن" بیهوش میشود)، ولی دربیت دوم حضرت سعدی زجروتلخی "بامدادخمار"، ناشی از زیاده نوشی "شب شراب" خاطرنشان شده است، که هردوعین مشکل راباکلمات متفاوت بیان کرده است.

خواندن مقالات ومروری برمطبوعات اینباردرهمینجاخاتمه یافت، اگر حیات باقی بودگلچین های دیگرنیز تقدیم خواهدشد. باعرض مجدد تبریکات عید سعیداضحی – سیدخلیل الله هاشمیان – 12 سپتامبر 2016

ستاسي کمینټ به د پاڼی د مدیریت تر کتني وروسته خپور شي .

Your comment will be published after review by Directorate

Kommentare

Es sind noch keine Einträge vorhanden.
Bitte geben Sie den Code ein
* Pflichtfelder