21.03.2017 (01.01.1396)

چشم روشنی بهار

سیدخلیل ا لله هاشمیان

امروزصبج 18مارچ درین پورتال چشمم بایک "بهاریه" روشن شد؛این بهاریه که ازطبع سرشاراستادسیدمسعود فارانی(ُکُنری)تراویده

و با تصاویر چندی از نشیب وفراززندگی او رقم یافته، یک(ترکیب بند)است، که در نوع خود بینظیراست؛ هم ازلحاظ شکل وساختمان و هم از زاویۀ عواطف بشری:

این منظومه پنج بند دارد:

بنداول آن "ایام سیاه گشته" دروطن راکه: مسجدآن ویران، منبرعشاق آن جایگاه شعبده بازان، مردم آن "خونین دل" و خاک آن درتسلط "حیوان گراز" است، ترسیم کرده است.

بنددوم آن بیانگر دردبی درمانیست که یکتن ازفرزندان شاعربه آن مصاب شده، واین پدربیشتر ازآن فرزند درد ورنج میکشد، و هم  درِ امید را بسته می بیند.

دربندسوم، شاعرما، سیروامواج زمان را "درآغوش کتاب" می سپارد؛ از   "یاران دروغی" بیزاراست، واز زجر دوری وطن، خودرا"مهاجر نا آرام بخواب" میخواند- سه بیت این بند معانی اثرگذار برافکار، دربردارد:

انگور تکامل شده، درخون تراب است

عشـاق پـی دیـدن دلدار، کباب است

کی مرغ مهاجرشده، آرام بخواب است  

شاعر دربند چهارم دروازه های امید رافراخ می بیند : پایان غلغله بین پیسه سازان وچوکی پرستان، جوان افغان راپویان کار وراه صواب، عشاق را بوصلت رسیده، یاران را در لباس صفا واخلاص، وفردای وطن را "پاک ز اشباح" : (قبول باد !)

دربند پنجم همه اش بهار است، بهار گل افشان، بهاری که نسیم عشق وطن را می نوازد وازین نوازش "ابرکدورت" ناپدید وحُسن فرزانه "به هرمسند وهرجا" پدیدار میگردد.

هنوزکه سه روز به 21 مارچ (نوروز)مانده، ازخیرات این بهاریه شمیم بهار اولتر بمن رسیده، از آن ده کاپی گرفتم تا تحفه گویا بدوستان بفرستم، که تحفه ای بهترازین نیست .

ازخداوندعزوچل تمنامیکنم نوردیدۀ فارانی صاحب راعافیت نصیب گرداند، که این قدرت دراومیسر است، همانطوریکه شاعر ما ازفرسخ ناامیدی ها به کهکشان امیدواری ملتجی شده است.

بهریک از هموطنان وبه هرکوه ودریا ودرخت افغانستان این خجسته بهار را تبریک میگویم – سیدخلیل الله هاشمیان.

مسعودفارانی           10/3/2017

بهاریه

باتصاویری چند از زندگی ما

ایام سیه گشته، ز شب های دراز است

درمسجد ویران شده، کی جای نمازاست

بر مُنبر ازعشق، کـجا شعبده بازاست

خونین دل این خاک،پُرازمردم نازاست

بـربادی ما، جمله زحیوان گراز است

واه! فصل بهاراست، بهارآمده از راه !

 

درددل من بیش و،امیدی به کفم نیست

این خانۀویران شده را،طاق ورفم نیست

بامم که فروریخته،جـزغصه سرم نیست

جزنیستی و درد، دگر دور وبرم نیست

سرگشتکی ام هرطرف و، هیج درم نیست

واه! فصل بهاراست، بهارآمده از راه !

 

صدموج زمان جمله، درآغوش کتاب است

انگور تکامل شده، در خون شراب است

عشـاق پـی دیـدن دلـدار، کباب است

یاران دروغـی، همه جا آب سراب است

کی مرغ مهاجر شده، آرام بخواب است

واه! فصل بهاراست، بهارآمده از راه !

 

این غلغله هابَرشده،اندرتب وتاب است

برنای وطـن عاشـق هرکـار صـواب است

عشاق به دیـداری دلـدار، مـجاب است

یاران صـفا، تشنه به اخلاص تواب است

فـردای وطـن پاک ز اشباح خـراب است

  واه! فصل بهاراست، بهارآمده از راه !

 

از گـل بنشانیم، بسر خـاک فری شـاه

عشـق وطـن پیـش گـذاریم به هـر راه

فرزانه بسازد،وطن اش را به هـر راه

تاپـاک شـود ابـر کـدورت  ز رخ ماه

         فرزانه بیارید! به هر مسند و هرجاه .... تمت

 

ستاسي کمینټ به د پاڼی د مدیریت تر کتني وروسته خپور شي .

Your comment will be published after review by Directorate

Kommentare

Es sind noch keine Einträge vorhanden.
Bitte geben Sie den Code ein
* Pflichtfelder