21.10.2017 (29.07.1396)

پانوشت

مصطفی «عمرزی»

سرنوشت در مفهوم حیات، در باور های دینی «قدر» و در باور های انسانی، مساله ی انسان در جدل و شتاب است. من نمی دانم این ترکیب (سرنوشت) از چه زمانی در ترکیب «سر» و «نوشت» در اندیشه ی چه کسی بسته شده است و در کاربُرد ادبی، مستعمل می شود. هرچه باشد، معرفه ی این ترکیب در غنای زبان، آفرینش هایی در انجام زنده گی، تکثیر می کند.

من در نوشته های مختلفی از این ترکیب به مفاهیم پایان، رفته، مقدر و آن چه می نویسند، بسیار استفاده کرده ام. بیشترین مفهومی که از این ترکیب شناخته می شود، پایان ماجرای زنده گی ست، اما در قافیه باخته گی حیات، در آن جا که وفق مراد نیست، و در جامعه شناسی، که بی عدالتی از نفس اماره ی سیاسی بیرون می شود، تکثر ناشی از اضداد و ترادف، نیازمند تنوعی ست که اگر در این جا به مفهوم «پانوشت»، به کار می برم، به اصل دیگری منوط می شود که در «قدر»، نصیب بسیاری را «غم» نوشته اند. اشتباه نشود، که منظورم زیر نویسی نیست، بل در این ترکیب، به المی اشاره می کنم که اگر در «سرنوشت»، مسرت- برای بسیاری به بالایی می انجامد، در «پانوشت»، به فرجامی می رود که در حال نزار قربانیان، چند دسته را معرفی می کند.

برای کاهش فشار های ناشی از مشغله ی دایم فکری و جبران مافات فزیکی- ورزشی، که فقط تا دو- سه سال پیش، مرا با هشتاد کیلو وزن و بازوان 19 اینج، جوانی در نیمه آماتوران بدنسازی معرفی می کردند و برجسته گی های عضلاتی و بزرگ آن ها، خطوط دید و تحسین عابران را به دنبال داشتند، پیاده رویی را در فرصت هایی غنیمت می شمارم تا دوباره موفق شوم به ورزشگاه بروم. در این طی طریق، بینش اجتماعی، اندیشه هایی نیز می آفریند که روزی در منظر قربانیان بلای سیاه (مواد مخدر) به مفهوم «پانوشت» رسیدم.

از مسیر کوته ی سنگی به سوی دهمزنگ و از آن جا از کنار پارک نواحداث شهر که از محلات مورد پسند کابلیان در کنار دریاست و در جمع فامیل ها از تفریحات مدرن آن لذت می برند، به پُل تاریخی آرتل رسیدم. این پُل که از یادگار های مهندسین آلمانی در یک صد سال قبل است، بنابه کثرت استفاده مسدود و محافظت می شود؛ زیرا احتمال فروریزی آن بسیار شده است. کمی جلوتر در موسم بی آبی های دریای کابل، در زیر پُل نوساخت دیگری که فابریکه ی حربی- واقع باغ جهان آرا را با جاده ی میوند، وصل می کند، انبوهی از جوانانی به چشم می آیند که در قسم معمول این منظر، اگر عادت کرده باشیم، قربانیان مواد مخدر اند.

در کشوری که نیازمند کمک است و فقیر شمرده می شود و در تامین درآمد های سرسام آور مواد مخدر، رتبه ی اول را دارد، مردم این کشور با قربانی هایی که حالا به جمعیت سه میلیون می رسد، اکثراً در کثافات آن، نفس می کشند.

 اقتصاد مواد مخدر، برخلاف شهرتی که در بدبختی های ما حساب می کنند، ارز هایی نیز دارد که در کنار تهیه ی احتیاجات جناح های درگیر و فساد قاچاق مواد مخدر، با تامین نوعی از زنده گی که در باور های ما حرام پنداشته می شود، اما با رونق عجیبی به عمرانات، شرکت ها و توده هایی می رسد که با این اقتصاد، ولی کمترین شماری را نشان می دهند که از میلیارد ها دالر، کمترین مفاد را برای بزرگ ترین تولید کننده ی مواد مخدر جهان، به ارمغان آورده اند.

رخوت ناشی از مواد افیونی، مبتلایان به مواد مخدر را به موجوداتی مبدل می کند که در مرحله ی افلاس، برای تامین آن، دیگر به هیچ چیزی اهمیت نمی دهند؛ هرچند تصویر معتاد در همه جا یک سان نیست. معتاد اروپایی و امریکایی، با تامین دایم مواد و کفایت مالی، کمتر به حال زاری می رسد که از مردان و جوانان ژنده پوش و ژولیده مو، به عادت دید ما در افغانستان مبدل شده اند. در واقع فقر مشهور، و عدم تامین دایم، طیفی از مردم ما را به حال و روزی می اندازد که در بدترین نوع، حتی گذشتن از کنار آنان دشوار است.

قطع رابطه از خانه، پس از انواع سوء استفاده، که گاه با کشانیدن شریک زنده گی به فحشا نیز نمونه دارد، در کاهش مدام درآمد ها، معتاد افغانی را به گدایی، به جاده ها و در میان کثافاتی می اندازد که برای تامین ناچیزترین مقدار مواد مخدر، شب و روز می گذرانند تا به زاری بمیرند.

پایان موسم گرما، پایان شاخه های شکسته ای ست که در اخبار غم و رنج، از کنار سیاهی های اجتماعی، اما بیشتر در فضای باز طبیعت شهری که در متن، فقط در دریای بی حال کابل یا در گوشه های جاده ها و پارک ها- در آخرین رمق های سرسبزی، پانوشت آدمانی را نشانه می زند که حتی به ناموس رسیده اند. طیفی از زنان و دختران، در کنار عذاب مشهود اجتماع، در رسمیت سنت هایی نیز قربانی می شوند که حد او را همچنان در رقم بالای جنس دوم (به اجبار)، نگه می کند.

تماشای معمول قربانی، از نوعی که معتاد مواد مخدر می گویند، در کثرتی که به سه میلیون رسیده است، عادت بینش را با تکرار به عمق فاصله می رساند و در باور به این که زیاد اند، آسیب های اجتماعی در کنار گوش ما، فقط کمی ست که زنگ بزنند.

در لحظه هایی که از قربانیان سرنوشت به مفهوم «پانوشت»، می اندیشیدم و تصویر می گرفتم، حسِ گریخته از تفاوت که به بی تفاوت می رسد، فقط یکی را به رمق آورد تا با نشانه ی دست، اعتراض کند: اخذ تصویر برای چیست؟

در جامعه ی ما، هراس از رسوایی یا در واقع «بی آبرویی»، ماجرای هایی دارد که برای نماندن در ذهن جامعه، قربانیانی در پشت صحنه می شوند. بار ها در ماجرا های جنایی شنیده، خوانده و دیده ایم که برای فرار از اخبار بی آبی، تحمل کرده اند قربانی باشند. موجوداتِ در حال زوال، با رمق هایی که از جوانی دارند، در محیطی انباشته از کثافت، آن قدر بی تفاوت اند که به مفهوم سنتی کنایی و توهین آمیز «بی غیرت» می رسیم. این خطاب، زمانی وارد می شود که فردی در عدم رعایت عمومیات اجتماعی، خواسته یا ناخواسته، در آخرین مرحله ی تضاد واقع می شود.

توده های قربانی مواد مخدر، در دنیایی که به قول خودشان، التیام زخم های ملموس اجتماع است، آن قدر غرق می شوند که در تخیل آن، ماورای حس، در جهانی شکل    می گیرد که در قریب بدبختی، پس از رفع تصنع خیالات خام، تکانی ست در حقیقت احاطه از گنده گی هایی که برای رهایی از آن، باید در میان گندی زنده گی کند تا از این اقتصاد، در این سرنوشت سیاه، به سودای تساهلی که خیالی ست، شمعی شود که زود    می سوزد، اما آتش آن، در کار هیچ تاریکی ای نبود.

در هنگام ترک عادت معمول دید، اندکی به مردمانی نگریستم که در جغرافیای سوژه های بدبختی، در کُل، مجموعه ی چند میلیون معتادان اند و اما جزییات آن، میلیون ها داستان نگفته ی فرزندان این سرزمین اند که در «مقدر»- به ذهنیت من، «پانوشت» را ترکیب کردند.

در نوشت اینان (مقدر)، جای بالا (سر)، وجود نداشت.  

توضیح:

«پا» در این ترکیب (پانوشت)، به مفهوم «پایین»، آمده است.

ستاسي کمینټ به د پاڼی د مدیریت تر کتني وروسته خپور شي .

Your comment will be published after review by Directorate

Kommentare

Es sind noch keine Einträge vorhanden.
Bitte geben Sie den Code ein
* Pflichtfelder