15.08.2016 (25.05.1395)

نوشتۀ اخیر محترم استاد نگارگر

سید خلیل الله هاشمیان

مدتی بکارهای شاقه مربوط به"قاموس نگهت–هاشمیان" مصروف وازخواندن بسامقالات آموزنده ونظرهای هموطنان درکلکین نظریابی محروم مانده  بودم- دیشب این فرصت میسرگردید واز خواندن یک گلایۀ محترم انجنیر قیس کبیر ازتاریخ 9 آگست ازنوشتۀ محترم استادنگارگرکه گویا شما"اسم حبیب الله کلکانی را در قطار زمامداران افغانستان...بحیث یک شخصیت تاریخی نام برده اید... وتعدادی مربوط بسمت شمال میخواهند تامقبره ای رابرای حبیب الله کلکانی  درتپۀ مرنجان... اعمارنمایند..."، حس کنجکاوی در من ایجادگردیدکه شخصیت عالیجناب ودانشمندگرانمایه مانند استاد نگارگر چطور درموقف قدیم ملیگرایی خود تغییرجهت داده باشند؟

من مقالات استادنگارگررامیخوانم و می آموزم، سلسله مقالات نقدگونۀشان بالای "اژدهای خودی"،اثرمعروف مرحوم پوهاندسید بهاالدین مجروح  را خوانده وطرزتحلیل شانراآفاقی وآموزنده یافته بودم. برآن شدم مقالۀ شانراکه این همه گله وشکایت ایجادکرده بخوانم:

"جنگ زندگان بر نعش های مردگان : تاریخ چیست وچراتاریخ می نویسیم؟" دریک پاراگراف آن بعبارت ذیل برخوردم :"...برخی دیگربه حرمان قومیت برخاسته اند وامیری راکه 9 ماه حکومت کرد، وبعدبوسیلۀ رقیب خود که سلطان بعدی بود کشته شد، ودرمزاری که غیرازخداهیچکس نمی شناسد بخاک سپرده شده ودرچیزی کمترازصدسال استخوانهای اونیز به سرمه ریگ بدل گردیده است، از نو برایش مزاروحرم ودستگاه برپامیکنند تابرای مردم زیارتگاه بسازند..."ازین پاراگراف درمقالۀاستادنگارگرمستشعر شدم که موصوف هنوزهم درموقف ملیگرایان قرارداشته چونکه تقاضای  فروخته شده گان شورای نظار برای اعمارقبر جدید برای بچۀ سقو رادرپاراگراف فوق یک بدعت تلقی کرده و نکوهش نموده است.

درمسایل دیگرو به ارتباط تاریخ نویسی وواقعات دورۀ بچۀسقو، درنوشتۀ محترم نگارگرصاحب به نکاتی برخوردم که اجازه میخواهم ذهن خودراروشن  سازم:استاد نگارگرکسانی راکه تاریخ نوشته اند "انسان وجایزالخطا" میخوانند- البته استادنگارگرمستحق نظرخودمیباشند، زیراازین واقعیت هیچکس انکار نمیتواندکه هیچ تاریخ نویس عاری ازاشتباه نبوده و  نخواهدبود. البته کسانیکه بچه سقوراپادشاه عادل، ملت پرور و ترقی خواه خوانده ومیخوانند(مانندداکترعبدالله وسخنگویش رحیمی– لطیف پدرام– سنگچارکی وچندنفر دیگراز کوهدامن وشورای نظار)، اینهاهمیشه ودرسایر مسایل ملی درجملۀ "جایزالخطاها" قرارداشته، غیرازشرمندگی وروسیاهی جایگاۀ دیگری نداشته اند.امامشاهدات چشمدید و یادداشت هایی بقلم مورخی مانند(فیض محمد کاتب)راهیچ عقل سلیم وهیچ شخص وارد به وقایع صدسال اخیر"جایزالخطا"  شمرده نمیتواند.

درموردتبصرۀ جناب استاد نگارگر پیرامون مجبوریت خلیلی درمحیط پشاور که میفرمایند:"...ازآنهائیکه درپشاورنبوده اند و باهواوفضای مستولی برمحیط سیاسی پشاور چندان آشنایی ندارند، استخوانهای مرحوم خلیلی را به جرم پروردن قصیدۀ مدحیه برای ضیاالحق دکتاتورنظامی پاکستان یا نگارش "عیای از خراسان" آرام نمی گذارند، باید یکی دونکته را بدانند: خلیلی مانند من مردی گمنام وفاقذ شهرت نبود که در پاکستان به سترواخفا بپردازد- او ضیاالحق را به ارتباط به جهاد افغانستان مدح میکند که ضرورت همان روزگاربود، و"عیاری ازخراسان" رانیز در وضعی می نویسدکه تنظیم های پشاور تامغزاستخوان برضد ظاهر شاه بودند و... حبیب الله کلکانی رامجاهدکبیر میدانستند. آخراو(خلیلی) مهاجرفاقد وسایل معاش بود که یکی از تنظیمهابرایش یک مستمری ماهانه میداد... حبیب الله کلکانی که بادست وجیب خالی یک سلطنت قوی  راشکست داد، بدون شک شجاعتی عیارگونه داشته است..."  

تاجائیکه من جناب استاد نگارگررامیشناسم، سابقه هاوپیشترآنراخوب خبرندارم، ولی کم وبیش حدود چهل سال ازشناخت من  میگذرد، وقتی من بعدازماموریت وتجارت بسن 30 سالگی بفاکولتۀ ادبیات شامل شدم، هنوزهم ازنگارگربحیث شاعرخوب واستاد لایق در فاکولته یادمیشدکه میگفتند در اثرتمایلات ایدیالوجیکی وضدیت باسلطنت مطلقه ازکدرعلمی محروم و با بامرحوم انجنیرعثمان یکجا محبوس وشکنجه شده بود- درآنزمان چندپارچه شعرانقلابی نگارگر وواصف باختری بدسترس من قرارگرفته بودکه مرابیشتر بشناخت نگارگرمایل میساخت - کسانی هم میگفتند که نگارگرنه خلقی و پرچمی ونه اخوانی، نه تاجک پرست ونه پشتونخواه، یک افغان ملیگرا،  متنفرازوطنفروشی وظلم واستبداد و بی عدالتی ها درافغانستان بود-اماچیزهائیکه ازطرز تفکرو قلم استاد درپاراگراف بالا خواندم متعجب شدم که باپرنسیپ ملیگرایی سرنمیخورند- بطور مثال به فساد وخودفروشی  عده یی افغانهادرتحت شرایط و"هواوفضای مستولی در محیط سیاسی پشاور" اشاره شده است ، اما خوداستادنگارگرنیز با یک خانوادۀ حدود ده نفری مدت تقریباده سال درهمان محیط پشاورمجبوربه اقامت وزندگی بوده وبا معاش ناچیزکارمیکرده، ولی نه خودرا به تنظیم های پشاوری فروخته ونه به مقامهای پاکستانی– من درسال 1980 درپشاورازدیدارشان برخوردارشدم، روحیۀ ملیگرایی شان استوارواشعارومقالات شان پیرامون اوضاع  ناهنجار پشاوروخودفروشی ووطنفروشی تنظیمهاورجالیکه قبلا نوکروفادارسلطنت بودند درهمان محیط پشاورنشروشایع شده بود– پس درحالیکه جناب استاد نگارگر خودش خودرا نفروخته وانگشت شماردیگرنیز خودووطن رانفروختند، بلکه مانندمرحوم داکترسیدبهاالدین مجروح جام شهادت  نوشیدند، چطور میتوان ازخودفروشی ووطنفروشی خلیل الله خلیلی دفاع نمود؟ خلیلی رادولت امریکادرکشورخودپناهنده گی داد،اولادهایش اکثرهمینجا بودند، یک لقمه نان ویک سرپناه برایش میسربود، پس چه مجبوریتی داشت که برای مداحی ضیاالحق به اسلام آباد برود ؟؟؟ درست است که خلیلی مردی گمنام نبود، بلکه به مداحی، بیموازنگی وخودفروشی شهرت داشت و همین خصلت های دون دروجوداوماننددنبۀ یک گوسفندچاق وچاری برازندگی میکرد که هرشکارچی او را برای قربانی افغانستان خریدار بود- ضیاالحق که میدانست خلیلی شناخت عمیق از نظام تشکیلاتی وخانواده گی افغانستان داشت، واشعار ونوشته های اوراافغانهای چوکی طلب ودالردوست میخوانند، اورابرای اهداف نظامی وسیاسی خودبحیث مشاوردربارخودمقررکرد، وخوجه ئین ربانی  که میدانست ازطبع شعروقلم اوبرای اهداف تفرقه افگنی دربین افغانها کارگرفته میتواند، برای اواقامتگاه خاص ومعاش مستمری درپشاور مقرر کرد. چراضیاالحق پژواکِ مرحوم راتوقیف وتبعید کردوچراخلیلی را مشاور دربارخود ساخت ؟؟؟ این دو طرزمعامله درپاکستان دربارۀدوشخصیت افغان بیانگر یک سلسله واقعیت ها است که افغانها را در بارۀ خلیلی "آرام نمیگذارند."

اینکه جناب استادنگارگر،خلیلی راازنوشتن دروغ نامۀ "عیاری از خراسان"  بخاطر ضدیت تنظیمها باپادشاه سابق جواز برائت ومعافیت میدهند، نه تنها نکات  جالب دیگری راازمدایح بیشمار خلیلی در حق آن پادشاه والطاف ومراحم آن پادشاه، بشمول اعمار یک خانه برایش، بخاطره ها زنده میسازد، بلکه بی شخصیتی، خود فروشی و فضول مشربی خلیلی راثابت میسازدکه ولینعمت سابق خودوخاندان اورا بمنظور خوشنودی خوجه ئین ربانی وچند خاین و قاتل دیگر با روایات غیرواقعی و دروغین بی آبروساخته بود.  

آیا میتوان مداحی،وآنهم برای شخصی مانند ضیاالحق را که درصددنابودی ملت وکشور افغالستان بوده، بنام "ضرورت همان روزگار" جوازمشروعیت بخشید؟؟؟ آیا میتوان بیک دزد وقاتل معروف بخاطر خوشنودساختن چند وطنفروش، لقب "مجاهد کبیر" اعطانمود؟؟ خلیلی که حدود ده سال متواتر درعربستان وعراق سفیرافغانستان بود، کرایۀ منزل، مصرف دسترخوان و موترودرایورش از بودجۀ سفارت تمویل میشد و به دالر معاش میگرفت، وبهنگام کودتای کمونستی 7 ثور ازچوکی سفارت به امریکا پناه گزین شد، که ازآنجا ضیاالحق اورا بحیث مشاورخوداستخدام کرد، اینکه بعقیدۀ استادنگارگرخلیلی "یک مهاجر فاقدوسایل معاش بود"، آیاواقعامیتوان اورا "یک مهاجرفاقد وسایل معاش " خواند؟؟؟ آیا این درست نیست که همه افغانهای مهاجر درپشاور فاقد معاش بودند، وبه آنهائیکه معاش میسربودازخورجین ضیاالحق از طریق نوکران تنظیمی او پرداخته میشد؟ آیاچشم پوشی ازاسنادیکه سفارت انگلیس بچۀ سقوراکمک وراهنمایی میکرد و این استادرانگارگرصاحب دیده وخوانده ومیداند که سقوط سلطنت مترقی امانی توسط یک دزد قاتل وجاهل باساس پلان استعمار انگلیس صورت گرفته بود،آیا میتوان درورای این خیانت بزرگ، به بچۀ سقوصفت "شجاعت عیار گونه" قایل شد؟؟؟ "عیار" صفتیست که استادنگارگر ومن درمتون ادبیات دری درپوهنحی ادبیات باآن آشناشده بودیم، این صفت نیک ومردانگی را باراول خلیلی بیک شخص فاسد، گمراه، بیدین ولاشریعت مانند بچۀ سقو در"تحت شرایط پشاور" اعطاگردوباردوم باتاسف خواندم که استادنگارگر آنرابشحص کثیف وفروخته شده ای مانند خلیلی بخشش کرده است -اصطلاح "کاکه های کابل" راکه قبلا مرحوم استادیوسف آئینه منحیث یک افتخار ادبی وتاریخی ازخودگذری و جوانمردیهای "کاکه های کابل" نوشته بود، مخدوم رهین که همه افتخارات ادبی افغانها رابه ایران میفروخت، آن اصطلاح را طوری بی قیمت ساخت که اوباشان کابل آنرا به شخصیکه عنوان "آدم" به او نمی سیلد، یعنی به "بچۀ سقو" دادند- اینچنین  مسایل در بارۀ فروخته شده گان، هرملیگراراوادارمیسازد تاادب فروشانی مانند  خلیلی را دوباره بشناسند!!!

به ارتباط ادب وفرهنگ دری، خلیلی افتخارادب وکشورمابود، اشعار اواز زاویۀارزشهای عروضی،ادبی، سبک، جهانبینی، جهانگشایی نوین وصنایع ظریفه بحیث نمونه های ممتازو قابل پیروی درپوهنحی های ادبیات کابل وحتی تهران تدریس و تقدیرمیشد، قلم سحرآمیزوتواناداشت، ونثرعالی، گاهی مسجع، دلنواز،رنگین ودارای نکات بکر،مطبوع، جالب وآموزنده مینوشت،امامن که خودرادرمقام ادب و قلم استادخلیل الله خلیلی کمترین ونارسیده ترین شاگردش اگرشمرده شوم، بازهم افتخارمیدانم، به رب العزت قسم یاد می کنم که وقتی دروغ نامۀ "عیاری از خراسان" اورا اخواندم، صرفنظرازجعلیات و بات وپتاقهای رقم کوچۀ(سوته پای های کابل) که برای بلندبردن وآدم ساختن یک آدمکش غول ولُچک دراوراق آن دروغنامه از نوک قلم استفراغ شده است، چیز دیگری نیافتم و تعجب کردم که نوک قلم استادی مانندخلیلی،این دنائت وپستی راچطورپذیرفته؟ که از یک حیوان آدم ساخته و هم شرافت ادب و قلم را فروخته است ! ؟ ونه که در تحت شرایط "ضرورت همان روزگار" که خودفروشی وانعام، هردو رادربرداشت، رقم شده باشد؟؟؟ وهرگاه که چشمم بنام آن استادادب بحیث  مولف آن خباثت نامه می افتاد،از خجالت آب میشدم وباور نمی توانستم که استادخلیلی، سرسالار قافلۀ ادبای افغانستان وقت خود، دخترمعصومی رااز یک خاندان شریف، به دروغ "عاشق" مرددانگه ای و لنده غری ساخته باشد که مسن تر از سن پدرش بوده باشد ؟؟؟

 

من بجناب استادنگارگرنهایت قدر، عزت واحترام قایلم ودرمقام دانش و ادب نیر اوشانرااستادفرهیخته وبرجسته، قابل ستایش و یک غنیمت قابل استفاده درآسمان فرهنگ قرن بیست ویکم افغانستان وزبان دری میشناسم- اینکه میبینم ازتفکرسالم وقلم پرفیض شان بعوض اینکه جوانان افغان با معیارهای اخلاق، شکیبایی، صداقت، دیانت، وطندوستی واحساس مسئولیت دربرابروطن، مردم ووجدان خودآشناشوند، ولی استاددرپایان یک مبارزۀ طولانی بضد خودنگری وستایشگری، ازخلیلی وبچۀ سقو "عیار" ساخته اند– به این اندیشه می افتم که درشرایط وجهانی وسن وسالی که ماقرارداریم سیستم ارزشهادرشعاع یافته ها وایجابات نوین درتغییرند، اگر ایشان اکنون خلیلی رابچشم راست ومن بچشم چپ می بینم، هردومستحق نظر وجهان بینی خودمیباشیم ودرچنین مواردتفاوت درنظرهاازقدیم وجود داشته است.

نکتۀ دیگری که مرا به پرسش وادارساخته اینست که استااد نگارکر صاحب هرگاه درنوشته هایشان بمسایل تاریخی تماس گرفته اند،ازاعلحضرت غازی امان الله خان وقیادت و رسالت شان توصیف کرده وآن پادشاه فداکاررامحصل استقلال افغانستان خوانده اند. پس چرا نوشته ها ومدعیات محترم داکتر رحمن زمانی راکه درهرموردسندی غیرقابل انکارارائه کرده و ازحامیان حق بحانب اعلحضرت غازی میباشد، بی اهمیت خوانده اند؟ درست است که بگفتۀ استادنگارگر، داکترزمانی یک طبیب بوده، اما معنی طبیب اینست که سندعلمی ازپوهنتون کابل دریک رشتۀ مهم وساینتفیک بدست دارد، علاوه برآن دردورۀ مهاجرت سالها درآرشیفهای هندوستان ولندن اسناد تاریخی راخوانده وجمع آوری کرده، و روی همان اسناد دروقایع مهم وتاریخی روشنی می اندازد، پس چرامدعیات اومبتنی براسناد درمقابل مدعیات جناب محترم پوهاند صاحب داکترحسن کاکر بی اهمیت خوانده شود؟؟؟ من به دوست گرامی ومحترم وهمکار سابق خود پوهاند صاحب کاکر احترام وحرمت زیاد قایلم، اما به ارتباط رشادت وقیادت اعلحضرت غازی امان الله خان به اساس مشاهدات پدرمرحومم که یک قسمت اسناد شانرا قبلا درمجلۀآنیته افغانستان نشرکرده ام، ازمدعیات مستندوراستین داکتر زمانی تائیدوحمایت میکنم، ازآنجمله است شخصیت ملی ومبارز لوی خان جنرال محمد زمانخان شهید که پدرم واعزۀ سادات کنرازمبارزات او در جبهۀ چهارم چترال و اغتشاتات داخلی درولایات جنوبی وغیره شاهدبوده واین مسایل درنشرات رسمی دورۀ سلطنت غازی امان الله خان نشرشده اند- بنابران به اساس احترامی که به جهانبینی استادنگارگردارم، هنوزهم میخواهم بدانم چرااسنادومدعیات داکتر زمانی رااستادنگارگربی اهمیت تلقی کرده است ؟؟؟

 همین چندروزپیش که بین "قان وقِرت 50 %" درکابل به ارتباط "گوشت قاغ" کِرم خوردۀ ساخت جان کیری، نزاع چاق شده بود، بمناسبت وفات دوستی باخانواده اش درکابل صحبتی درتلفون داشتم. دوستم که از مطبوعات چیان سابق بود وهنوز هم گاهگاهی درتلویزیونهابحیث "اوقی" دیده میشود، میگقت شورای نظارازموجودیت وطرزکارآقای باری جهانی بسیارسرتکانی دارد و در حلقه های این شورا ازشخصیت، دانش وتوانایی استادنگارگر توصیف میشود و میگویند ایکاش مانند اووزیراطلاعات و فرهنگ میداشتیم. بدوستم گفتم اگرمجبورشوم باطرزدیدشورای نظار موافق شوم، این یگانه موردی خواهدبود، والحق که برای وزارت اطلاعات وفرهنگ افغانستان شایسته ترین ومستحق ترین افغان همانا جناب استاد نگارگر میباشندکه ایکاش هنوزتوان فیزیکی اینکاررامیداشتند، زیرااومیتوانست فرهنگ افغانستان راازهرحیث شگوفان بسازد.امامیدانم وباوردارم اگر داکتر عبدالله وهمه سقوی های دوروبرش به تخت زمردین پنجشیرنشسته وبرای آوردن استادنگارگر، ولو بحیث مشاوردرکابینۀ شورای نظاربلندن بروند، حتی بسلام آنهاعلیک نخواهدگفت. ایکاش شرایطی درافغانستان رویکار آید که ازفضل ودانش، مشوره وخیرخواهی همه دانشمنندان موسپیدافغان در مهاجرت  بنوعی که خود شان حاضر بهمکاری شوند، کارگرفته شود، چونکه هنوزهم مملکت ازوجودآنهااستفادۀ شایان میتوان برد. برای دوام صحت مندی وطول عمرجناب استاد نگارگردعامیکنم.

باعرض احترام - سیدخلیل الله هاشمیان –  17 آگست 2016

ستاسي کمینټ به د پاڼی د مدیریت تر کتني وروسته خپور شي .

Your comment will be published after review by Directorate

Kommentare

Es sind noch keine Einträge vorhanden.
Bitte geben Sie den Code ein
* Pflichtfelder