17.02.2018 (28.11.1396)
نامه ای به به پسر حکمتیار!

(از فيسبوک حوريه مصدق)

سلام آقای حبیب الرحمن! اسم من حوریه مصدق است. من کسی استم که از زمان کودکی با اسم پدر شما آشنا استم نه برای آنکه مرد بزرگی است و نه برای آنکه شخص بزرگواری است بلکه بخاطر آوازه ای قصاوت و بیرحمی اش اورا میشناسم. از خاطراتی که پدرم از قتل سیدال سخندان تا ترور شخصیت های روشنفکر و دانشمند در پشاور و کویته به دست جوخه ای ترور حزب پدر شما صورت میگرفت موی را بر اندام هر انسانی که به انسانیت باور دارد راست میکرد.

وقتی شما بر روی زانو های پدر قاتل تان نشسته و ناز و نوازش می شدید٫ پدر شما هزاران کودک این سرزمین را از داشتن پدر و مهر پدری محروم ساخت. وقتی شما بابا گفته به استقبال پدر تان می دویدید هزاران کودک دیگر از وحشت راکت های کور پدر تان جنازه های پدر شانرا بدون گور و کفن در سرک و خانه هایشان رها کرده و با پای برهنه فرار میکردند. وقتی شما در میز صبحانه با فامیل تان نشسته بودید و در فضای شاعرانه و زیبا صبحانه صرف میکردید٫ کودکان هم سن شما صبح شانرا با نوحه های از دست دادن پدر و مادر و یا هم زجه های درد آلود ناشی از زخم های راکت های پدر تان شروع میکردند و یا هم از گرسنگی و سرما در ویرانه های باقیمانده از راکت های فیر شده به امر پدر تان و دیگر جلادان جهادی میمردند.

آقای حبیب الرحمن! وقتی شما با هزاران ناز و نعمت در قصر های پشاور و تهران زنده گی میکردید و در تابستان ایرکندیشن های بزرگ قصر شما را سرد و در زمستان هم شوفاژ ها و مرکز گرمی ها خانه ای زیبای شما را گرم میکرد٫ من و هزاران شهروند کابل در اثر راکت باران های پدر تان بی خانه و بی کاشانه شدیم و در سرمای سرد کابل و دمای زیر صفر بدون آنکه بتوانیم حتی بتوانیم از خانه ای مان حتی یک دانه کمبل برداریم مجبور به ترک خانه و کاشانه ای مان شدیم. بسیار دردناک بود که از خانه ای چندین ساله و مال و منال ایکه مادرم در طول سالها آنرا قطره قطره جمع کرده بود حتی نتوانستیم یک جفت لباس بیشتر برداریم٫ چون اولویت ما این بود تا از جهنم ایکه توسط پدر شما و دیگر جلادان جهادی در جنگ های داخلی بر مردم نازل شده بود فرار کنیم.

وقتی شما و خواهران و برادران دیگر تان با حضور ده ها بادیگارد و محافظ آشکار و پنهان بخاطر حفظ جان تان و موتر های ضد گلوله به مکتب و دانشگاه میرفتید تا به شما و دیگر اعضای خانواده ای تان آسیبی نرسد٫ من و خواهر و برادرانم با هزاران کودک و نوجوان کابل نه تنها از ترس راکت های کور ایکه مثل باران و بی هیچ جرمی بالای ما میبارید بلکه از ترس اختطاف و تجاوز و مرگ حتمی خود را در پسخانه های خانه پنهان میکردیم و حتی بیرون رفته نمیتوانستیم. چی شبهایی را ما تا صبح بیدار و چشم روی هم نگذاشتیم چون با صدای هر فیر راکت صدای شیونی از خانه ای بلند میشد و انسانی به خون می غلطید.

وقتی پدر شما همراه با دیگر شیادان جهادی کابل را راکتباران میکردند یکی از همان راکت ها که شاید به امر پدر تان یا به امر یکی از جلادان جهادی دیگر که گفته میشد از کوه تلویزیون فیر شده بود در ۲۳ دلو ۱۳۷۱ به خانه ای ما اصابت کرد.  یک برادر کوچک و نازنینم که  کمی شاید از دخترک شما بزرگتر بود را در اثر همان راکت شهید شد. او پسر بسیار لایقی بود و در صنف اش اول نمره بود و استعداد خارق العاده ای داشت. او میخواست یا داکتر شود یا

انجنیر چون با وجود سن کوجکش به خدمت به انسانیت باور داشت ولی هیچوقت به آرزویش نرسید و مادرم نزدیک به ۲۶ سال است که منتظر عدالت است و او هر روز را فقط به همین امید نفس میکشد که روزی قاتلین فرزندش و فرزندان دیگر به پای میز عدالت خواهد آمدند و جواب خواهد دادند. و من فکر میکنم که او به چی جرمی کشته شد؟ شاید جرمش این بود که در سرزمین نفرین و جنگ ایکه توسط شیادان و مفسدینی چون پدر تان و دیگر رهبران جهادی و خلق و پرچم و طالب بر افروخته شده زنده گی میکرد.

یادت است وقتی شما سرما خوردی پدرت شما را فورآ به دوبی فرستاد تا تداوی شوی! ولی در اثر راکتباران هاییکه به امر پدر شما و دیگر جالادان صورت گرفت شفاخانه های کابل مواد طبی نداشتند. میدانی که دوکتوران زخمی ها را بدون ادویه بیهوشی و در زیر روشنایی اریکین عملیات میکردند و به جای بنداژ از روجایی های شفاخانه ها استفاده میکردند تا زخم ها را ببندند٫ چون برقها هم به امر سگ پدر تان یعنی زرداد فریادی که کنترول بند های برق نقلو و سروبی را در دست داشت بروی شهروندان کابل قطع شده بود و چی زخمی هایی بر اثر خونریزی و نبود امکانات طبی در شفاخانه ها جان دادند.

من یادم است که پدر شما کابل را به عناوین مختلف مورد راکتباران قرار میداد و هیچوقت برای یافتن بهانه کم نمیاورد. در ماه سرطان و اسد سال ۱۳۷۱ او شهر کابل را بدون وقفه برای یک ماه راکتباران کرد چون به گفته ای او کمونست ها در حکومت جای گرفته بودند و هدف اش همان دوستمی بود که بعدآ خودش همرایش ایتلاف کرد و بار دیگر با همان کمونست شهر کابل را هدف راکت و بمب قرار داد. در این مدت که راکت های کور به امر پدر تان از چهار آسیاب بالای اکثریت نقاط کابل میریخت هزاران هموطنم شهید و هزاران دیگر زخمی و بی دست و پا و چشم شدند و هزاران دیگر بی خانه و بی جا شدند.

وقتی پدر شما برای شما ها بخاطر حفظ تان از گرمای تابستان پشاور شما را به اروپا و امریکا بخاطر تفریح و تغیر آب و هوا میفرستاد٫ در همان وقت هزاران شهروند کابل بی خانمان شده بودند و سرپناهی برای حفظ جان خود و فرزندان خود از گرما و سرما نداشتند. وقتی پدر تان شما را بخاطر حفظ تان از سرمای تهران به دوبی و قطر و هند میفرستاد صد ها طفل و پیر و نوزاد در اثر بی خانمانی جنگ های داخلی و سرمای طاقت فرسا جان هایشانرا از دست دادند.

بسیار جای خوشی است که شما هم مانند پدر تان فرزندان تانرا دوست دارید و برایشان جشن تولد میگیرید! بسیار جای خوشی است که خواهران شما تحصیل کرده اروپا و امریکا استند و در سیاست های بزرگ دست میزنند و در مذاکرات صلح میان حزب اسلامی مربوط به پدر شما و حتی سفارت های خارجی و کشور های غربی نقش مهمی بازی کردند! ولی اینرا میدانید که پدر شما مسوول یتیم شدن هزاران کودک ومرگ هزاران پدراست؟ آیا اینرا میدانید که پدر شما مسوول مرگ معلمین و متعلمین مخصوصن دخترانی که فقط جرم شان مکتب رفتن بود است؟ آیا میدانید که حزب پدر شما همراه با احزاب دیگر جهادی مسوول سوزندان مکاتب و ترور معلمین است؟ آیا شما میدانید که بیشترین روشنفکرانی که از ترس رژیم سفاک خلق و پرچم و فضای اختناق حاکم بر اففانستان وقتی فرار میکردند و به پاکستان پناهنده میشدند تعداد زیاد شان از طرف جوخه های ترور حزب مربوط به پدر تان تهدید و یا هم ترور میشدند؟ آیا شما میدانید که جوخه ترور مربوط به حز ب پدر تان مسوول اسید پاشی به روی زنان و دخترانی است که مکتب میرفتند و یا هم شاغل بودند؟

حبیب الرحمن جان! حالا که نام خدا بزرگ شده ای و خودت هم پا به دنیای سیاست گذاشته ای از پدرت بخواه که دست از شرارت و نفرت افگنی و ترور بردارد. به پدرت بگو که مردم این سرزمین از دست تو بسیار رنج و عذاب کشیده اند و حالا نوبت آن است که اگر معذرت نمیخواهی و توبه نمیکنی حد اقل دست از شرارت بیشتر بکش که در وجود این ملت دیگر تاب درد کشیدن و نفرت افروزی نمانده!

کانون خانواده ای تان گرم تان ولی کاش روزی برسد که پدر سفاک تان که مشهور به قصاب کابل است به پای میز محاکمه کشانده شود و همراه با دیگر جنایتکاران جنگی و خونخواران قرن جواب اعمال شانرا بدهند تا دیگر هیج خانواده ای چنین داغدار نشود٫ و هیچ خانواده ای بی خانمان نشود. امیدوارم هر خانواده در افغانستان بتواند مانند خانواده شما در فضای عشق و صفا کانون خانواده ای شان گرم باشد وامیدوارم تا دیگر کسی به اسم گلبدین حکمتیار نباشد که  حتی بعد از پیوستن به صلح هم دست از شرارت و نفرت پراگنی و تفرقه اندازی و ترور بر ندارد. کانون خانواده ات گرم باد حبیب الرحمن ولی این حق هر بشر است تا در صلح و صمیمت و فضای عاری از جنگ و وحشت زنده کند.

ستاسي کمینټ به د پاڼی د مدیریت تر کتني وروسته خپور شي .

Your comment will be published after review by Directorate

Kommentar schreiben

Kommentare

  • غ.حضرت (Sonntag, 18. Februar 2018 04:21)

    کاش نام سیدال را بر زبان نه می آوردید که در آن صورت آه و فریاد تان ملی و انسانی تلقی میګردید ولی اکنون درد تان از یکجای دیګر برمی
    .خیزد

  • mha (Sonntag, 18. Februar 2018 14:32)

    Killing innocents, creations of orphans and distructions are still going on.The seven jihadi leaders broke the promises made in the holy city of Mecca. Innocent people were killed in the war of Afshar and more than 3000 unarmed POWS were killed in the north. many individuals should be blamed.

Bitte geben Sie den Code ein
* Pflichtfelder