01.10.2018 (09.07.1397)

د پردیسې نغمې

مصطفی عمرزی

استمرار جنگ، مفاهیم متضادی را عجین کرده است که در جامعه ی افغانی شاید غیر عادی نباشند. عادت زنده گی ما در کنار جنگ، این پدیده ی ویرانگر را عادی می نمایاند. پخش اخبار زیان های بشری در کشور های غربی که حتی با یک آسیب کوچک غوغایی می شوند، برعکس در این جا، آمار و ارقام واقعی سنگینی کشتار هایی که در عقب اخبار بروز شده اند، روایت های فاجعه ی انسانی اند، اما این ها، ذهنیت های خسته از جنگ افغانان را عادت می دهند.

 ادبیات نکوهش، جنگ و غم، با هفت ثور سال 1357، فشار هایی را نقش می بست که رژیم های کودتایی در جلو چشمان مردم قرار می دادند. آنان می خواستند جنایاتی را کتمان کنند که در حیات هجرت افغانان، قلم به دستان افغان می کوشیدند شومیت حاکمیت کودتاگران را به تصویر بکشند.

افزون بر نصاب درسی زمان جهاد که مشحون از تخلیقات میهنی، جهادی و ضد کفار است، ادبیات غم ها، درد ها و رنج های مردمانی که زنده گی و هستی را از دست داده بودند، هنوز جاذبه دارد.

در ستیز سیاسی کنونی، به جای چپی ها و راستی های دیروزی، بنیادگرایان امروزی در جبهاتی با افسران و سربازانی می جنگند که در گذشته دشمن بودند، اما متحده شده اند. این اتحاد ناسالم که روی گورستان مردم و قربانیان جنگ، دوسیه های جنایتکاران را دفن می کند، اهمیت بازخوانی و احیای آفریده هایی را بیشتر کرده است که احساس می شود مردم با حفظ حافظه ی تاریخی، سرنوشت خویش را در گرو دایمی افراد و اشخاصی نگذارند که همین اکنون برای جانیان و بانیان هفت و هشت ثور بهانه می تراشند و در این فرهنگ زشت، تحسین، جای نکوهش را گرفته است.

کتاب «د پردیسې نغمې» (نغمه های هجرت) را ورق می زدم. اثری از یک خانم    فرهیخته ی افغان که در عقب جبهات جهاد مقدس افغانان، احساس مسوولیت می کرد. توجه من به این نوستالوژی به اهمیت حفظ حافظه ی تاریخی برمی گردد.

 از شوربختی ملت، کارنامه ی سیاه تنظیم ها، فرصت هایی را هدر داد که می توانستند در محاکمه ی ملی، به خاینانی رسیده گی شود که با هیاهوی انقلاب نان، لباس و خانه، مردم را از آن ها ساقط کرده بودند.

حد منطق ما برای پذیرش افرادی که در مقاطع حساس کوشیده بودند جلو فاجعه ی دیگر را بگیرند، به این معنی نیست که دست اندرکاران خاین هفت ثور تبرئه شوند. شهید داکتر نجیب الله، مسوولیت اعمالی را برعهده دارد که در دوران وظایف دولتی در حاکمیت های کمونیستی انجام می داد. آن چه او را مستحق ترحم می کند، سعی ملی، افغانی و اسلامی بود که در اواخر حاکمیت متوجه می شود عدم وضاحت در موضوع جانشینی و بازی های پیچیده ای که کوشیده می شد اکثریت را قربانی دسیسه های شوم کهتران کنند، او را به تقلا انداخته بود با فراخوان نماینده گان جهادی و غیر وابسته ی افغان در غرب، نگذارد حکومت با فاجعه ای مواجه شود که با هشت ثور مواجه شد.

تلاش های نو چپی با بقایای متهم به جنایات گسترده به هیچ صورت قابل پذیرش نیستند. ما نمی توانیم به بهانه ی سیاهکاری تنظیم ها، به افرادی بلی بگوییم که تنظیمیان، زاده ی جنایات آنان بودند؛ افراد معلوم الحال که در تاریخ کدر های مسلکی، اکثراً با مُهر نخبه گان «کورسکی» مشهور اند، نمی توانند حلال دشواری های کنونی باشند.

سیما شینواری الکو با تنقید یک ابله که روی خون شهدای خانواده ی شهید داوود، توهم گرفته بود، ما را در برابر تاریخ قرار می دهد:

رهبر خلاق!

آن کیست که ظاهراً یک انسان باشد

باطنش گر بنگری وحشت کنی حیوان باشد

گر بپرسی اش کیستی وابسته به کدام قومی

در حال حاضر گوید پارهء دریایم مکان باشد

اظهار مفکوره کن که مذهب ات کدام است

من خودم بی مذهبم خو فامیلم مسلمان باشد

محصل در کجا بودی و تحصیل ات در چه است

فارغ صنف ده، اما لقبم نابغه ی جهان باشد

عشقت به میهن و این ملت را وضاحت ده

معاهده ی «1978» وطنم در تسلیم شورویان باشد

روابطه دوستانه ات با کدام دولت است

به جز از شوروی، مشرق و مغربم دشمنان باشد

محبوب ملت هستی، پس فیر توپ چیست؟

درصد «98» آن از من است، دو فیصدش فیودلان باشد

چه تعداد از کشته گانت فدای انقلاب باشد

از تصورم بلندتر است قضاوتش بر جهان باشد

سیاست داخلی ات وابسته به چه پلان است

تعمیر یک کانال است که از خون افغانان باشد

سیاست خارجی را هم واضح سازی ای خلاق!

رساندن به بحر هند اگر هرچه غرق کنان باشد

خدا نمی شناسی، متکی کدام قدرتی

این منم خر خران که بادارم شورویان باشد

این منِ خلقی جیره خور شوروی

ظلم و استبدادم بالاتر از هتلر و چنگیز خان باشد

این اشعار جاذبه دارند. کودتایی که پای بیگانه را در مقدرات ما گشود، از زمان تجاوز شوروی تاکنون، لغزش های سیاسی آن نیز ملت و مملکت را در دامان بیگانه فرو می برند؛ بدتر از همه، اهمیت ایثاری محوه می شود که از فرهنگ آن، بیداری ملت از تله های دیگر جلو گیری می کرد.

شاعر که یک خانم قلم به دست افغان است، ایثار دختران افغان را یادآوری می کند:

د کابل د انجونو مظاهره

د کابل په هر سړک کي د انجونو شور و غوغا وه

یو ماتم وو غوړیدلي په هر چا ګډ ژړا وه

په عجز و عاجزی يي خولې اسمان ته وی نیولي

شنی جنډي په لاس کې کلمه پرې د الله وه

څانونه يې وهلو سرونه یې شکول دوي

چیغی وې نارې د ګولیو هم پړ کا وه

ننګ وو، شجاعت وو، میړانه وو، غیرت وو

ملایې وه تړلی په روسانو يې خندا وه

هم جام د شهادت وو هم دا کار د عبادت وو

دا لار یې وه منلی چه د ټولو پرې رضا وه

شعرونه یې ویلو شعارونه یې ورکولو

دا هر یوه ناره یې په آسمان لکه بریښنا وه

په ګولیو لګیدله او ډانګونه یي خوړل

دا خو یې لیدلی خو د وسه يې بالا وه

وینی توییدلی ماهی رنګی تپیدلې

پیغله د افغان وه د اسلام پر نوم فدا وه

دغه یې غوښتل چه روسان یې نه منل

په همدغه منظور باندې جوړه شوې اجتماع وه

نه مې اوریدلې او نه مې دا لیدلی

د دوی زړورتیا ته سیما هم په تماشا وه

این تماشا با جنگ هایی که بر ملت تحمیل می شوند، با خلق ذهنیت هایی نیز توام می شود که آیا به آن چه رسیده ایم که پس از هفت ثور، مردم را برای آرامش و صلح تشجیع می کرد قربانی دهند؟ با شعر «به یاد آزادی»، تردید ما رونما می شود. هنوز مفاهیم پس از آزادی (آرامش و رفاه)، کتابی و نوشتاری مانده اند.

د ازادي په یاد

یو مرغه وم د مرغانو د سپين غر په هسکه څوکه

زما شور و هم مستی وه بدلو مې ناري وی

مست آزادی وم هر خواته الوتلمه

ارزوبه مې خندله امیدونه ډیریدله

ښکلۍ مې ځوانۍ و د روزګار نرمې څپې وی

د ګلونو ښکلی وږم هم نیسم د نوبهارو

د وطن د عشق له مینی مې په زړه رڼا خورې وی

په زانګو د محبت يې چه ټول عمر زنګولم

زه د وطن لور وم چه همدلته مې رودلې ښې شیدی وی

خوږی غیږی محبت نه یې هغه وخت شوم محرومه

د بیلتون په سره انګار کې مې راښکیل لاس پښی وی

بې دیاره اواره او په هر کورکې بیګانه شوم

د بیلتون هره لحظه مې د کفارو شکنجې وی

زه یو ګل وم غوړیدلی د وطن ښکلی بوستان کې

بیلتانه کړمه خزان دزکندن مې روستی شپې وی

اوس د غربت په تور ظلمت کی امیدواره د صبایم

ستمکشه د روزګار شوم د غمونو مې پښو ته زولنی وی

خدایه! کله به سبا وی چې مې زړه بیا په پرواز شي

دا تورتم سپینه رڼا کړی هجران شپی څومره اوږدی وی

با سروده ی بالا، خط کوتاهی از زنده گی و آرامشی نقش می بندد که برای آشنایان قبل از جنگ جالب تر است. ما که نسل قربانی استیم، در جنگ زاده شدیم و شاید در جنگ بمیریم، در این شعر، گذشته های خوش ماضی را بیشتر با حس ادبی درک می کنیم.

آواره

من مرغکِ آواره ام

ز رنج روزگار رنجیده ام

صبحگاهان سرور غم سرایم

همچو مجنون بر دشت و بیابان گرایم

شبانگاه ذکر الله کنم

تا آغوش میهن را پیدا کنم

من مرغک بال شکسته ام

ناتوان و در خاک بیگانه ام

گر به صحرا روم سوزان شوم

گر به دریا روم غرقان شوم

گر به کوه ها باشم نالان شوم

در شهر، تمسخر دیگران شوم

چون بی آشیان و بی لانه ام

کی دهند جای بدین حال آشفته ام

مرغکان دیگر در فرازند

ز غم گردون آزادند

ز بوی نسیم مست و دل شاد اند

در آسمان نیلگون به پروازند

ولی من در قفس بیگانه گان اسیرم

مرغک بال شکسته و زهیرم

جای خوابم سرد و نمناک است

بالینم، سنگ و خاشاک است

فراز آفتاب تابناک است

ولی آواره را از این چه باک است

نه سایه ی سردی را جویان باشم

نه آب ذلال را نوشان باشم

چون آواره را هیچ مکانی نیست

اگر است بر سرش سایه بانی نیست

کاروان های افغانان مهاجر که برای لحظه ای آرامش به هرکجای دنیا هجرت می کنند، چه قدر با واقعیت تخلیقی سازگاری می کنند که یک خانم فرهنگی در زمان جهاد، حال رقت بار هموطنانی را ادبیات می ساخت که هرچه داشتند، اما از دست داده بودند و سوگمندانه هنوز با این ضیاع هستی به آینده می رویم.

ستاسي کمینټ به د پاڼی د مدیریت تر کتني وروسته خپور شي .

Your comment will be published after review by Directorate

Kommentare

Es sind noch keine Einträge vorhanden.
Bitte geben Sie den Code ein
* Pflichtfelder
Bitte beachten Sie, dass die Inhalte dieses Formulars unverschlüsselt sind