02.07.2018(11.04.1397)

توضیحاتی پیرامون وقایع ارگ، به جواب آقای کاظم
داؤد ملکیار
 

در آغاز باید گفته شود که توضیحات من به ترتیب و تسلسل پرسش های آقای کاظم درین جا مطرح نشده، بلکه نظر به اهمیت موضوع نزد خودم به آن پرداخته شده است.

یکی از سوال های اساسی آقای کاظم چنین مطرح شده است: "در همچو لحظۀ حساس که دشمن به دروازۀ عمارت رسیده بود، اگر انسان عقلش را هم از دست داده باشد، بازهم در برابر دشمن موقعیت میگیرد  و در جوار پدر نامدار خود که با شهامت و مردانگی در برابر دشمن ایستاده بود، قرار میگرفت و به دفاع از او ایستاد می شد، نه آنکه نامردانه توجه را به قتل زن و فرزند و دیگر زنان و اطفال مبذول میکرد. اینجاست که پای منطق در میان می آید و انگیزۀ چنین عمل خطیر، آنهم به ارتباط شخصی که جرأت نکرد برادر زخمی و مشرف به مرگ خود را بنابر در خواست جدی او به قتل برساند، مطرح می شود که چطور می توانست به قتل چند چند موجود بیگناه و آنهم با در نظر داشت عاطفۀ پدری و فامیلی به چنین کاری ننگین مبادرت ورزد؟ ". ودر باز جای دیگر آقای کاظم میگوید که نه می توان به چنین عمل جنایتکارانه توسط ویس مهر تآئید گذاشت.

از نوشته های بالا و قضاوت بی رحمانۀ آقای کاظم به صراحت معلوم می شود که آقای کاظم این عمل را "نامردانه"، "کار ننگین" و "جنایتکارانه" می پندارد. لذا باور نمی تواند که چنین کاری توسط ویس داؤد صورت گرفته باشد. و نیز آقای کاظم دلیل "ناموس داری" را برای اقدام مرحوم ویس "خنده آور" می خواند.

اولاً: درین جا لازم است به آقای کاظم یاد آوری گردد که با این گونه قضاوت قاطع  و بی رحمانه، آنهم از طرف یک تعلیم یافته در غرب، چگونه انتظار داشته باشیم که اعضای خانوادۀ شریف داؤد خان و شاهدان عینی وقایع ارگ، قدم پیش گذارند و جرأت بیان آن وقایع را پیدا کنند؟

ثانیاً: در جواب این پرسش آقای کاظم باید خاطر نشان سازم که من هیچگونه مسؤلیت و مکلفیتی ندارم تا علت و دلیل اقدام مرحوم ویس داؤد را در آن دقایق سرسام آور و رقتبار، تشریح و تحلیل نمایم، تا موجبات قناعت آقای کاظم و همفکران شان فراهم گردد. ولی مسؤلیت و مکلفیت دارم تا گفتار شاهدان عینی را بدون جزیی ترین تصرف و تحریف به اطلاع خوانندگان برسانم. که برای ثبوت این امانتداری، تا به حال از ده نفر، برای ملاحظۀ اسناد و شواهد، دعوت به عمل آمده است و در آیندۀ نزدیک یک تعداد شخصیت های محترم و شناخته شدۀ دیگر به آن افزود خواهد گشت.

در جواب سوال دیگر آقای کاظم در مورد چگونگی اطلاع من (ملکیار) ازین وقایع و اینکه 37 سال قبل من در داخل افغانستان بودم و یا خارج از افغانستان؟ باید به اطلاع شان برسانم که 37 سال قبل من تازه به امریکا و کلیفورنیا رسیده بودم. و در اولین هفته های بعد از رسیدنم، چگونگی این وقایع را از زبان یکی از اقارب بسیار نزدیک من که در کلیفرنیا زندگی میکرد، شنیدم.

این عضو خانواده و دوست بسیار نزدیکم، بخاطر مناسبات بسیار نزدیکی که با (همین شاعد عینی مورد نظر) داشت، او را برای دو هفته در منزل خود در کلیفورنیا، به حیث مهمان درد دیده، خواسته و برایش خدمتگذاری لازم را نموده بود. و در جریان این اقامت، شاهد محترم تمام درد دل ها و چشم دید هایش را از وقایع دلخراش ارگ، کلمه به کلمه به دوست مهماندارش حکایت نموده بود. لذا بعد از رسیدن ما به کلیفورنیا، طی چند روز آینده، از زبان این عضو خانواده ام، برای بار اول از وقایع ارگ با خبر شدم، و طی ماه ها و سال های بعد، چندین بار دیگر از زبان اعضای خانواده به صورت دست دوم و سوم این معلومات، تکراراً بگوشم رسید، تا اینکه چهار سال بعد از آن، این شاهد عینی محترم را در کلیفورنیا از نزدیک دیده و به صحبت های غم انگیزش گوش دادم. ولی از آن اظهارات در دیدار اول، یاد داشت و یا ریکاردی تهیه کرده نتوانستم. ولی در سالیان بعد، با دیدار های مکرر، همان حکایت ها را دقیقاً و بدون کدام تغییر، بار بار از زبان آن محترم شنیده و بلاًخره یازده سال قبل، مؤفق به ثبت و ضبط آن گردیدم. در نتیجه، آنچه را در صفحات گذشته در مورد وقایع ارگ، از قلم من خوانده اید، دقیقاً چشم دید این شاهد محترم می باشد.

حال به سوال و تقاضای دیگر آقای کاظم برای معرفی و ذکر نام اشخاص با خبر ازین وقایع، که به اساس نوشتۀ من (ده ها نفر از آن اطلاع دارند) ، ذیلاً می پردازم:

اگر به لست زخمی های مظلوم در خانوادۀ داؤد خان، و هم به لست زنده مانده های آن خانواده که زخمی نشده بودند، نظری بیندازیم، می بینیم که حدود 9 نفر زخمی شده و 12 نفر جان سالم بدر برده بودند که بعداً همۀ آنها به زندان پلچرخی انتقال داده شدند. بر علاوۀ این عده، یک تعداد دیگر از اعضای خانوادۀ سلطنتی که در ارگ نبودند، در روز های بعد توسط خلقی ها و پرچمی ها، از خانه های شان دستگیر و به زندان انتقال داده شدند. به این ترتیب بیش از چهل نفر اعضای خانواده برای مدت تخمیناً شش ماه، با تماس های نزدیک در زندان بسر بردند. که یک تعداد زیاد شان از وقایع ارگ در روز واقعه، با چشم دید خود شان و یا اقلاً دست دوم، اطلاع داشتند و این چشم دید ها را در طول دوران زندان بار ها باهم شریک ساخته بودند.

برعلاوۀ این تعداد، ده ها نفر در خانوادۀ ملکیار و خانوادۀ عثمان، در سال های بعد، ازین وقایع مطلع گشتند. من (نویسنده) طی سی و پنج سال گذشته، چندین بار از اعضای خانواده های سرشناس (غیر از ملکیار و عثمان) در محافل و مهمانی ها، طور خصوصی شنیده ام که از این وقایع خبر داشته اند و یکی ازین خانواده ها در شهر مسکونی ما زندگی میکنند.

برای ذکر یک مثال درین جا نوشتۀ محترم داکتر صاحب هاشمیان را که دقیقاً سه سال قبل در همین سایت افغان جرمن آنلاین نوشته بود و من از آن فوتو کاپی برداشته بودم، درین عیناً نقل میکنم و اگر کسی خواسته باشد، تصویر آن صفحه را که توسط آیفون برداشته ام، نیز نشر خواهم کرد. داکتر صاحب هاشمیان بعد از یک مقدمۀ کوتاه چنین می نویسد:

"من هم از آن محقق که حالا به رحمت حق پیوسته، سوال کردم که شما خبر دارید و شاهد زنده در خانوادۀ شما حضور دارد و قرار مسموع، او به شما گفته که ویس (پسر داؤد خان) در یک صحنۀ در همان روز با خود فیصله کرد که مادر، خواهر، خانم و اولاد های خود را با تفنگ خود به قتل برساند و این وقتی بود که او دید، پدرش خود را کشته یا کشته شده که این تصمیم را گرفته بوده.... آن مرحوم پس از یک سکوت، بدون آنکه بیانات مرا رد کند، چیز های ازین قبیل گفت: هرچه در صحنه گذشته، من و خودت به چشم سر ندیده ایم، ولی باور مردم ازین قرار است که همه را کمونیست ها شهید ساخته و همین شایعه به نفع افغانستان و این خاندان است...".  داکتر صاحب هاشمیان در ادامه نوشته اند که:

"این صحبت بین من و آن مرحوم در خانۀ یکی از اقارب شان در (پالم سپرینگ کلیفورنیا) صورت گرفته بود و در آن شب خاطرات زیادی از زبان آن مرحوم یادداشت کرده بودم". داکتر صاحب هاشمیان در پایان نوشته اش اضافه میکند که:

"ناگفته نماند که غوث الدین فایق وزیر فواید عامه که از فدائیان داؤد خان بود، در کتاب خود از زبان یکی از نواسه های داؤد خان نوشته است که: (بابه جانم خودش را با تفنگچۀ خودش کشته است....)، این کتاب نزد من موجود است و مردم هم آنرا خوانده اند. به منظور روشن شدن گوشه های تاریک تاریخ، شاید ارزش داشته باشد که این موضوعات نیز مورد تحقیق قرار گیرد. با عرض احترام. هاشمیان. 21 جون 2015".

به اساس اظهارات داکتر صاحب هاشمیان، حدس زده می توانم که این صحبت بیش از بیست سال قبل صورت گرفته است و منظور داکتر هاشمیان از آن محقق، بزرگوار مرحوم جناب عبدالله ملکیار (خسر مرحوم عمر داؤد) می باشد که حدود هفده سال قبل وفات نموده و حدود دو سال قبل از آن توانایی سفر به کلیفورنیا را نداشتند، لذا این نقل قول، به بیست تا بیست و پنج سال قبل بر میگردد که آن بزرگوار، سال یکبار به (پالم اسپرینگ کلیفورنیا) می آمدند و ما همیشه به دیدن شان می رفتیم. قابل یاد آوریست که در آن سالها، بیش از چهل نفر از اقارب ما در شهرک پالم اسپرینگ اقامت داشتند.

این است ثبوت دیگر برای این حقیقت که بیش از بیست سال قبل، داکتر صاحب هاشمیان ازین موضوع خبر داشته و جویای حقیقت بوده اند، در حالیکه در آن سالها، من (نویسنده) هیچگونه ارتباط و تماسی با داکتر صاحب هاشمیان نداشتم.

مثال دیگری که قبلاً یاد آور شدم آنست که سوال کنندۀ (تلویزیون بهار) در مصاحبۀ تلویزیونی از محترم داؤد غازی در مورد قتل اعضای خانواده توسط پسر داؤد خان، سوال می کند. این ها همه نشانه های غیر قابل انکار ازین واقعیت است که حقیقت را نمی توان برای همیش پنهان کرد و به اصطلاح امریکایی ها: "بعضی مردم را بعضی اوقات فریب داده می توانیم، و یا بعضی مردم را همه وقت فریب داده می توانیم، اما همه مردم را همه وقت فریب داده نمی توانیم".

به این ترتیب دیده می شود که اگر پسر چهارده ساله ای از جریانات خبر داشته و چشم دیدش را با دوست وفادار داؤد خان (غوث الدین فایق) شریک ساخته است، بدون شک بزرگان زندانی، یکایک از جریانات با خبر استند و چه در زندان و چه بعد از آن، همه در قید یک (توطئۀ خاموشی) گیر مانده اند، که بیرون شدن ازین قید، حکم کفر گفتن و توهین به خون شهدا را پیدا کرده است.

چنانچه عکس العمل های شدید و متعصبانۀ داؤد خان پرستان، بشمول مؤرخ نماها، محقق نماها، مستعار نویسان پشت پرده، اشخاصی مانند حیدری ها و امثالهم، بشمول قضاوت بی رحمانۀ آقای کاظم، با استعمال کلمات (ننگین، جنایتکارانه و نا مردانه) در سطور بالا، ثبوت بلا منازعۀ این تعصب و تابو شمرده می شود که آنچه را در ذهن خود پرورده و پذیرفته اند، به هیچ قیمت ترک نمی توانند و به جان مخالفین عقیدۀ خود می افتند و مانند اجیران جنرال نوریگا دیکتاتور پاناما، (که با سنگ و چوب به جان مخالفین سیاسی جنرال نوریگا حمله میکردند)، جرأت شاهدان عینی را برای افشای این حقایق تاریخی سلب میکنند و در نتیجه، مردم نجیب، محجوب و گوشه گیر، هرگز تاب و توان حمله های شخصی، بدگویی ها و هرزه گویی های اینگونه افراد را تحمل کرده نه توانسته و به اصطلاح عامیانه: "شولۀ خود را می خورند و پردۀ خود را می کنند". لذا با توجه به توضیحات بالا، آقای کاظم جواب سوال شانرا در خواهد یافت که تعداد با خبران ازین وقایع، بیشتر از صد ها نفر خواهد بود و در صورتیکه اینگونه حملات و تعرضات شخصی صورت نگیرد، یقیناً تعداد بیشتری، قدم پیش نهاده و بر معلوات ما خواهند افزود.

به جواب پرسش دیگر آقای کاظم در مورد موقعیت محترمه هما (خانم مرحوم خالد داؤد)  در زیر زینه ها (در نوشتۀ اول من) و نقل قول دومی و مفصل بعدی و موقعیت محترمه هما در پهلوی دیوار، باید عرض کنم که: از سی و هفت سال قبل که این وقایع را از زبان شخص دوم و سوم بار ها شنیده بودم، در مورد موقعیت محترمه هما یکبار در زیر زینه ها، و بار دیگر و از زبان دیگر، در پشت فیل پایه و در مورد موقعیت محترمه زهره، شنیده بودم که در آن لحظات آخر، به تشناب رفته بودند. و به همین اساس در جریان مسافرت یک ماهه ام در ماه اپریل و می امسال، وقتی این موضوع از طرف آقای جمیلی مطرح شد، با مراجع به حافظه ام، شنیدگی های اولی را نقل کردم، ولی بعد از برگشت به خانه و مراجعه و گوش دادن به گفتار شاهد عینی، آنچه گفته شده بود، عیناً نقل قول گردید. اما آنچه مسلم و غیر قابل تردید در تمام شنیده گی ها تکرار می شود، آنست که محترمه هما، از چشم ویس در آن لحظات حساس بدور مانده است.

سوال دیگر آقای کاظم واقعاً مرا به خنده انداخت، چون اول از زبان من می نویسد که: "قبلاً گفته شد که عمر داؤد چون مرمی به قلبش خورده بود در ظرف چند دقیقه فوت کرد" وبعد آقای کاظم سوال میکند که: "سوال می شود که چگونه او توانست بیاید و سر خود را بر روی زانوی خانم خود بگذارد؟ و درین حال که فیر در قلب او اصابت کرده بود، او چطور تشخیص داد که زانوی زنش کجاست که بیاید و سر خود را بالای آن بگذارد؟" و بعد آقای کاظم می نویسد که: این وضع فقط یک فانتزی گوینده را نشان میدهد.

ازآقای کاظم باید با خنده و تمسخر پرسیده شود که وقتی اقارب ما و شما در شفاخانه ها فوت می شوند، متوفین چگونه تا قبرستان میروند؟ حتی طفل شش ساله نیز جواب این سوال را میداند که توسط زنده ها!!!!!

آقای کاظم! وقتی مرحوم عمر داؤد در حوالی ساعت دوازدۀ شب شهید می شود، انتظار دارید که جسد آن مرحوم تا صبح در روی سنگ فرش همان هال باقی می ماند؟ و یا در اتاقی که خانم، مادر، خواهران و اولاد هایش قرار دارند، انتقال داده می شد؟؟ و باز در جایی که بیش از سی نفر انسان بالغ و عاقل موجود است، انتقال دو جسد، نزد خانم های شان، آنهم به فاصلۀ شاید ده یا پانزده متر، کار بسیار ساده و منطقی نبود؟؟؟  از پرسیدن چنین سوال های مضحک به این نتیجه باید رسید که تعصب حتی چشم انسان های تعلیم یافته را نا بینا می سازد و تا حدی که توان یک استدلال ساده را سلب میکند.

در جای دیگر آقای کاظم مینویسد و می پرسد که: "اینجاست که پای منطق در میان می آید و انگیزۀ این چنین عمل خطیر، آنهم به ارتباط شخصی که جرأت نکرد برادر زخمی و مشرف به مرگ خود را بنا بر در خواست جدی او به قتل برساند، مطرح می شود که چطور می توانست به قتل چند موجود بیگناه و آنهم با در نظرداشت عاطفۀ پدری به چنین کاری ننگین مبادرت ورزد؟".

گرچه قبلاً متذکر گردیدم، که جواب این گونه سوال ها و تحلیل روانی مرحوم ویس، مسؤلیت و مکلفیت من نیست، اما بآنهم در مورد این سوال که آقای کاظم به استناد نوشتۀ من، با نقل از گفتار شاهد عینی مطرح کرده است، با مراجعه به گفتار شاهد عینی دیگری که با او صحبت های مستقیم داشته ام و تا بحال از او نام نبرده بودم، جواب کوتاه ارائه می نمایم.

این شاهد زنده و عینی، محترم داؤد غازی نواسۀ سردار داؤد خان می باشد که در یک شهر زندگی میکنیم و همشهری می باشیم. دیدار های من با این شخص شریف در طول چند سال گذشته، در مهمانی ها و محافل دوستانه صورت گرفته است. در یکی ازین دیدار ها، که با ده نفر دوستان مشترک در یک رستوران نشسته بودیم، محترم داؤد غازی در پهلوی من قرار داشت. بعد از صرف غذا، ضمن صحبت، داؤد غازی پاچۀ پطلونش را کمی بالا کشیده و علامات زخم پایش را به من نشان داد. من با کنجکاوی پرسیدم که این زخم از کدام حادثه باقیمانده است؟ داؤد غازی در جواب گفت که از همان شب. پرسیدم که کدام شب؟ در جواب گفت که از شب کودتا. به او گفتم که چون آنجا بودید، حتماً چیز های زیادی را دیده اید. سر خود را تکان داد و گفت بلی. سوال دیگر نکردم، تا اینکه لحظاتی بعد از جایش برخواست و گفت که این جا اجازۀ سگرت کشیدن نیست، باید بیرون برویم، و بعد از من پرسید که: "با من می آیی؟" قبول کردم و به طرف بیرون روان شدیم. او سگریت اش را در داد و شروع کرد به صحبت و گفت:

"من در شب کودتا زخمی شدم، همان شب من در اتاق پهلوی بابه داؤد بودم (منظور سردار داؤد خان پدر کلانش می باشد، نویسنده) ، در نیمه های شب بسیار ترسیده بودم، از پدرم (مرحوم نظام الدین غازی، نویسنده) اجازه خواستم که از تعمیر خارج شوم و فرار کنم، پدرم اجازه نداد، اما بابه داؤد شنید و گفت که بانیش (بگذاریش) که برود، شاید راه فرار پیدا کند. من فوری از آنجا بر آمدم، در تاریکی شب چند طرف دویدم، تا وقتی که به دروازۀ کلان ارگ رسیدم، در آنجا تانک ها را دیدم و از صدای فیر های بلند زیاد تر ترسیدم. دو باره به طرف تعمیر ارگ آمدم، دروازۀ یکی از اتاق ها یا پیاده خانه را باز کردم، دیدم که چند نفر وزیر ها در آن اتاق نشسته اند. یکی از آنها با تعجب پرسید که: تو این جا چه میکنی؟ گفتم میخواستم فرار کنم، یکی از آنها متوجه شد که از پایم خون می آید و به من گفت که زخمی شدی، من خودم تا آن لحظه از زخم خود خبر نداشتم چون بسیار ترسیده بودم. وقتی دوباره نزد پدرم و بابه داؤد رسیدم، خوشحال شدند که زنده استم". محترم داؤد غازی در ادامه گفت:

 "در طول شب ماما عمر اول فوت شد، بعد از آن ماما خالد زخمی شد، او بسیار درد داشت، ماما ویس را صدا می زد که بالایم فیر کن، باز بلند تر صدا میکرد که (او بی غیرت! فیر کن)، من این صحنه ها را به چشم خود دیده ام" درین جا من (نویسنده) از داؤد غازی پرسیدم که بلآخره ماما ویس بالای ماما خالد فیر کرد یا نه؟ داؤد غازی در جوابم گفت که: "فکر نمی کنم، چون ندیدم". ازین جواب محترم داؤد غازی و گفتار شاهد اولی که میگوید (خالد یک ساعت بعد فوت نمود) در مورد چگونگی دقیق فوت خالد داؤد، تا بحال جواب قاطع دستگیر ما نشده است. یا واقعاً ندیده اند، و یا دیده اند و نمی خواهند بگویند و یا اینکه ویس بالای برادر خود فیر نکرده و به اثر زخم هایش فوت شده است.

داؤد غازی در مورد صحنه های آخر در آن صبح خونین، چه در صحبت با من و چه در مصاحبه اش با تلویزیون بهار، بسیار گنگ و عمومی صحبت میکند. در جواب سوال من که پرسیدم: وقتی پدر کلان مرحومت کشته شد آنجا بودی؟ در جواب گفت که: (بلی آنجا بودم، اما همه لاف میزنند و چیز هایی میگویند، همان آدم نامش چیست گه گفته بود کل شانرا زدم و این کردم و آن کردم، همو آدم  گ... میخورد، دروغ میگوید، همه را نزده"، من گفتم آیا منظور تان امام الدین است؟ گفت بلی همو آدم. بعد از شنیدن این کلمات از زبان داؤد غازی، از او پرسیدم که چون شما آنجا بودید پس بگوئید کی زد و کی را زد؟ در حالیکه بسیار ناراحت معلوم می شد و سگرت دومش را در میداد، گفت که: "درست ندیدم، از هر طرف فیر ها می شد، درست ندیدم که چطور کشته شدند". بعد ازین صحبت ها، متوجه شدم که یک شخص بسیار شریف است، و در عین حالی که نمی خواهد دروغ بگوید، از گفتن جزئیات آن صحنه ها و چشم دیدهایش نیز ابا می ورزد، لذا  نخواستم این موضوع را دوام بدهم و از او خواستم تا دوباره به داخل رستوران برویم و با دیگران یکجا شویم. (ختم نقل قول از محترم داؤد غازی).

با ذکر نام شاهد عینی دومی درین جا توسط من و ذکر منبع اولی از قلم داکتر صاحب هاشمیان، در سطور بالا، خوانندگان محترم معلومات کافی و وافی در مورد منابع اخبار مورد بحث، بدست آورده اند.

حال به جواب توصیه ها و دلسوزی های یک تعداد از هموطنان که نشر این وقایع را لازم ندانسته اند، می خواهم خاطر نشان سازم که این آتش بازی که شعله های آن، بیگناهان را به کام مرگ برد، توسط کودتای سرطان، به سرکردگی سردار داؤد خان و با حمایت دوستان کمونیست داؤد خان، آغاز یافته بود. و نباید فراموش کنیم که در شب 26 سرطان، وقتی تسلیم شدن سردار ولی، چند دقیقه طول کشید، به امر داؤد خان، خانۀ او زیر آتش تانک قرار گرفت. و امکان آن موجود بود تا مرمی تانک به اتاق خواب خودش  و یا اولاد هایش اصابت کند و همه را آناً به قتل برساند. لذا اگر کودتای ثور و حملۀ کمونیستان را بالای ارگ جنایت کبیر مینامیم، باید از خویش خوری و تبعیض کار نگیریم و کودتای سرطانی را نیز اقلاً جنایت صغیر و آغاز گر آتشی بنامیم که تا بحال خاموش نشده است و کشور در آتش آن می سوزد.

در قسمت بعدی این نوشته، صحبت های را که درین اواخر، با محترم فضل الرحمن تاجیار (آمر اوپراسیون و نفر دوم بعد از قوماندان گارد جمهوری)، داشته ام و او در مورد وقایع ارگ، صحبت هایش با سردار داؤد خان و رساندن و دادن چهار میل ماشیندار کلاشنکوف به محل اقامت داؤد خان وخانواده اش، معلومات دست اول ارائه نموده است، خدمت خوانندۀ محترم و کنجکاو ارائه خواهم کرد.

اما قبل از ختم این قسمت، توجۀ تمام خوانندگان این صفحه را، خاصتاً آنانی را که به دین اسلام عقیده و ایمان راسخ دارند و بعضاً سه بار حج هم نموده اند، به این آیات قرآنی که قرار شنیدگی، به خاطر اهمیت و جذابیت آن، در دیوار پوهنتون معروف (هاروارد) امریکا، نصب می باشد، جلب می نمایم، تا باشد که ایمانداران محترم، به شمول اعضای خانوادۀ شریف داؤد خان، به اساس هدایت این آیات پر معنی، شاهدی به حقیقت را بر مصلحت های سیاسی رجحان دهند.

آیۀ 135 سورۀ نساء که ترجمۀ آنرا از جناب محترم آقای وثیق بدست آورده ام، چنین حکم میکند:

"آنانیکه ایمان آورده اید، شاهدی بدهید برای حقیقت و به خاطر خداوند، ولو این شاهدی به ضرر خودتان باشد و یا به ضرر پدر و مادر تان، و یا به ضرر دوستان و اقارب تان، ولو طرف مقابل تان فقیر باشد و یا غنی".

حال با خواندن این حکم صریح، آنهم از چنین یک مرجع بالا و والا، از خود باید بپرسیم که آیا حق آنرا داریم تا جلو شهادت دادن به حق را بگیریم؟ وبالای انانیکه به حق شهادت می دهند، حمله و توهین نمائیم؟؟ و یا اینکه با یافتن سر نخ از یک شاهد، به عوض قطع کردن آن نخ و خفه کردن آن شاهد، دنبال ادامۀ آن نخ برویم و با دیدن یک تصویر کوچک، تصویر کامل تر بدست بیآوریم؟؟؟ جواب این سوال ها و سوال های دیگر را به خوانندۀ با انصاف واگذار می نمایم.

با تقدیم حرمت.

داؤد ملکیار

ستاسي کمینټ به د پاڼی د مدیریت تر کتني وروسته خپور شي .

Your comment will be published after review by Directorate

Kommentare

Es sind noch keine Einträge vorhanden.
Bitte geben Sie den Code ein
* Pflichtfelder
Bitte beachten Sie, dass die Inhalte dieses Formulars unverschlüsselt sind