ملکه ثریا و غازی امان الله خان در ایتالیا در سال ۱۹۶۰

کاندید اکادمیسین سیستانی 

 25/7/ 2017

آرزومندی شاه امان الله برای ترقی افغانستان

به قلم یک جاسوس انگلیس

مقدمه :

شاه امان الله، یکی از روشنفکرترین و وطن پرست ترین شاهان افغانستان بود. او در یک خانواده شاهی مطلق العنان بدنیا آمده بود، ظلم وبی عدالتی وهتاکی پدر خود امیر حبیب الله خان را بر رعایا  و درباریان وحتی اهل حرم دربار بشمول علیاحضرت مادرخود،از نزدیک دیده بود و آزروداشت که اگر روزی به قدرت برسد، برعکس اعمال پدرخود عمل کند وبا مردم و رعایا محشور باشد و به درد دل مردم گوش دهد وحتی المقدور مردم را به حقوق  ووجایب شان در قبال وطن واستقلال آگاه سازد. امان الله خان آرزو داشت کارهای بکر وبی سابقه وبی نظیری به نفع ترقی کشور وتعالی مردم انجام بدهد که تا آن روز در وطن سابقه نداشت، منجمله استرداد استقلال وتأمین حقوق زنان وتعمیم معارف عصری در سرتاسر کشور.

پس از بقدرت رسیدن، او به هریک ازاین کارهای بزرگ دست یازید . با جنگ سوم افغان وانگلیس، استقلال کشور را از استعمار انگلیس بدست آورد و افغانستان را در صف ملل آزاد جهان قرارداد وروابط سیاسی وفرهنگی وتجارتی با ممالک خارج برقرار نمود وبا تاسیس مکاتب وتدریس علوم عصری از مرکز تا ولایات ، چراغ علم ومعرفت را در سرتاسرکشور روشن ساخت، و زمینه رفتن به مکتب و بهره ورشدن ازعلم ودانش برای همه میسرگردید. بمنظور تأمین حقوق زنان به تعلیم وتحصیل آنها توجه نمود ومکاتب زنانه تاسیس کرد و مردان وزنان را برای فراگیری علم ودانش تشویق نمود.

برای باسواد ساختن کلان سالان کورس هاس سواد آموزی ایجاد واصول وروش خاص سواد آموزی را در کشور تعمیم داد که حتی در ظرف ده روز یک نفر بیسواد خواندن ونوشتن را یاد میگرفت.امان الله خان برنامه و ریفورم های اجتماعی وفرهنگی زیادی را برای بیرون کشیدن جامعه از عقب ماندگی قرون وسطایی طرح وبه تطبیق آن شروع کرد، اما متاسفانه که با مخالفت روحانیت متنفذ روبرو گردید، که هراقدام ترقی خواهانه شاه را با بن بست روبرو میکرد وسبب شورشها وبغاوت ها درمقابل ریفورمها میگردید. در رأس این روحانیت متنفذ، حضرت ‏شوربازار(فضل عمرمجددی مشهور به نورالمشایخ]، قرارداشت که ‏هزاران تن مرید سر سپرده ء بیسواد درمیان قبایل پشتون پکتیا ‏بخصوص سلیمانخیل ها مسکون در دوسوی خط دیورند داشت.این حضرات ‏مطابق خواست انگلیسها تمام برنامه های اصلاحی واجتماعی ‏وفرهنگی شاه امان الله را سبوتاژ میکردند. اینها دوبار قبایل خوست ‏وشینوار رادر سالهای 1924 و1928 بشورش واداشتند که نیرو وانرژی و بوجه مالی زیاد حکومت را ‏در راه خاموش کردن این شوروش ها به تحلیل برد و رژیم امانی را ‏در تطبیق برنامه هایش به  ناکامی مواجه ساخت. وسرانجام شاه کشوررا ترک گفت و درایتالیا‏ پناهندگی اختیارکرد تا بالاخره در1960درغربت چشم از جهان فرو بست.

در زیر شما آرزوهای نیک شاه امان الله خان را از زبان یک جاسوس انگلیس میخوانید که سی سال بعد از تبعیدش در ایتالیا اتفاقاً با او دیدار کرده وسوالاتی را از آن شاه میهن پرست نموده وجواب هایش را درکتاب خاطرات خود  بچاپ رسانده است. این بخش خاطرات را کاربران شبکه های اجتماعی به دو زبان پشتو دری به نشر رسانده اند که  من متن پشتوی یکی از این کابران را از قلم درمحمد آشنا، خواندم وچون سخت دلچسپ و برمن اثربخشید، آنرا به دری نیز در آوردم که در زیر  پیشکش میشود.

 منظور اینست تا با خواندن این خاطره جوانان ما دوست ودشمن خود ووطن خود را بهتر بشناسند وفریب دکانداران دینی را نخورند. ورنه تا صد سال دیگر از دست تفتین داعشیان وطالبان وجهادیان ویرانگروغنیمت بر، جابرجای خواهید زد وبجلو قدمی نخواهی گذاشت وروی خوشبختی ورفاه وآسایش را نخواهید دید.

سیستانی 25/7/ 2017

 

خاطره درد آور غازي[امان الله خان] بابا

دیویدجونز،کارمند اداره جاسوسی انگلیس خاطرۀ دیدارش رابا امان الله خان چنین مینویسد:

1960.april.26

به انگلیسی برایش گفتم:

در کودکی  ازکدام بازی خوشت می آمد؟

مرد،بسوی من نگریست وخندید:

اسپ سواری.

دوباره سرش بزیرآویزان گردید.

مرد بعد از لحظه ای نشست، دوباره از جا بلند شد.گامی برداشت.به زبان پشتو گفتم:

- مهمان را تنها میگذاری ؟

مستقیما بطرف من دید، چشمانش درخشید، با خوشحالی از من پرسید:

-افغان استی؟

جلو آمد و از دستم گرفت وبسوی خود کشید ، بلند شدم . باگرمی مرا در آغوش کشید و چندین دقیقه رهایم نمیکرد.برایش گفتم.

-نه! من انگلیسی ام.

گفت:- مزاق نکن ! انگلیس و اینطور پشتوی صاف؟ بسیار از هم فاصله دارد!

گفتم:

دیوید جونز هستم.در ۱۹۱۹ در ارگ کابل به دیدنت آمده بودم.سه کس بودیم. مکتوب چانسلر رابه شما آورده بودیم. درکابل برای چند نماینده خود اجازه میخواستیم.

دستان مرد سست شدولی کنارم نشست. چندبار سرخود را اینسو وآنسو دور داد:

-آه! ای انگلیس دراینجا(روم) هم از دست شما ارام نیستم.

-برایش گفتم:

-مگر اکنون من تقاعد گرفته ام وبا سیاست سروکاری ندارم.به ایتالیا جنازه مادرم را آوردم .به یادم آمدی به دیدنت آمدم.

 امان الله خان ایستاده شد واز دستم گرفت وبا تبسم برایم گفت:

-  بیا خانه برویم. تا نگوئی که یک افغان ریش سفید در ملک بیگانه خصلت مهمان نوازی خود را فراموش نموده است.

از پارک خارج شدیم وبه یک کوچه تنگ داخل گردیدیم.امان الله خان در یک خانه کهنه زندگی میکرد. بالا رفتیم ،  یک اتاق کوچک بود.بر یک قالین کهنه رنگ رفته، یک تخت و یک میز خورد و دوتا چوکی مانده بود، نشستم. به اطراف نگاه کردم. یک الماری خورد پراز کتاب بود. در بالا دیوار «کلیمه»درچوکات چوبی نصب شده بود. نزدیک تخت در طاقچه یک جای نماز دیده میشد که بالای آن یک قرآن شریف خورد مانده شده بود .

امان الله خان بیرون رفت. دروازه اتاق کهنه و درز زیاد داشت. صدایش آمد که به کسی گفت:

- چه پخته کرده ای ؟

صدای زنانه شنیده شد که:

 -لوبيا!

- مهمان دارم. قابلي  پخته کنید!

دروازه باز شد وامان الله خان دوباره برگشت وگفت:

نزدیک کلکین بنشین ، اتاق سرد است.

-چوکی را پیش کشیدم.اشعه افتاب مستقیم برشانه هایم تابیدن گرفت. امان الله خان برچپرکټ نشست. خندید وگفت:

اکنون براستی باورم  آمد که تو داوید جونز هستی.فکر میکنم یک باردیگر نیز با هم دیده  بودیم .

باخنده گفتم: بلی یک بار من وسفیررا درنیمه های شب خواسته بودی وگفتی که انگلیس ها در شمال افغانستان مداخله میکنند و مردم را مسلح مینمایند. سندی هم به این رابطه به سفیردادی. وبرایش گفتی در ظرف 72 ساعت باید از افغانستان خارج شوید!یک هفته بعد جاسوس انگلیسی  ما را اعدام نمودی.

امان الله خان ، آه سردی کشید وگفت:

- ای انگلیس، وطن ما را غرق ساختید.

خندیدم:

- تو هم گرم بودې، خیلی به تندی وسرعت به پیش میتاختی.

به من نگاه کرد، اما چیزی نگفت.

دروازه تق تق زده شد ، امان الله خان برخاست وبا پتنوس چای برگشت  ودو پیاله را از چای سبز پرکرد.

در پشت پنجره (کلکین)ایستاد وگفت:

-آن اطفال را می بینی؟!

من هم ایستاده شدم، درپائین ، چند طفل پاک وستره وصحتمند روان بودند. می خندیدند وبر پشت هریکی بکس مکتبی بسته بود.

امان الله خان گفت:

 - این اطفال پشقل جاورب نمی کنند.تمام روز  از پشت دوتا بز روان نیستند، گرسنه گی را نمی شناسند ، مکتب میروند، میخندند، تفريح دارند، تلويزون می بینند، غم ندارند ، صدای تفنگ را نشینده اند، سالم استند ،از زندگی لذت می برند.....

خاموش شد وبعد گفت:

آن پیرمرد نشسته در دم دکان ، همسایه ماست. 45 سال دریک فابریکه کارکرد. اکنون قرار نشسته وپول تقاعد خود را میگیرد. نه محتاج پسرخود است  ونه محتاج نواسه های خود.تا دم مرگ به شکم خود سیر وبه تن پوشیده است.

آن خانم جوان دیگر داکتر است.8 ساعت کار میکند، 14 ساعت زندگی ارام دارد. بیوه است مگر اینقدر پول پیدا میکند که مصارف درس وصحت  وخوراک وتفریح اولادها را کفایت کند....

این منطقه فقیر ترین منطقه روم است. مگرتمام خانه های 24 ساعته برق وگاز وآب دارند. گوچه ها پخته اند، مکتب وشفاخانه نزدیک شان است.درتمام این منطقه فقیرنشین، یک گدا را شما پیدا کرده نمیتوانید.

خاموش گردید ودوباره برجای خود نشست،

 پیاله چای را بلندکرد وگفت:

- درست میگوئی من تیز میرفتم. برای اینکه وقت کم داشتم.من میگفتم در زندگی خود یک افغانستان پیشرفته را ببینم. افغانستانی که باشندگان آن مثل مردم اینجا زندگی آرام داشته باشند.گرسنه گی را نشناسند. تعليم بیاموزند وتحصیل کنند. به حقوق خود ودیگران آگاه شوند، خوب وبد  شان را بدانند. بجای درست کردن سنگربرای جنگ با یکدیگر، کتابخانه درست کنند  و به این یا آن نام دچار غلط فهمی واشتباه نشوند.

خاموش شد، جرعه یی از چای خود نوشید، آه سردی کشید وگفت:

-ايتالوی ها از جنگ جهانی دوم بیرون آمدند.تمام ایتالیا با خاک برابر شده بود. مگر مردمش مردم فهمیده وتعلیم یافته بودند.در ظرف ده سال ایتالیا را دوباره ایتالیا ساختند. اکنون موتر وطیاره تولید میکند. اما مردمان کشورم بیسواد بودند. مغز خود را با آنها میخوردم. به هر سخن عادی با من قناعت نمیکردند.

خاموش شد ، خنده تلخی کرد وگفت:

-یک وخت چند ریش سفید  به کابل نزدم آمده بودند.آنها در کابل ریل(قطار) را دیده بودند. از خشم زیاد اعصاب شان خراب شده بود وکنترول خود را از دست داده بودند. میگفتند در شهرآژدهای آهنی آورده ای که خوراکش آتش  است و شیطان آنرا می چلاند(میراند)!

با آنها بیرون رفتم و در ریل نشستیم ویک دوره گردش کردیم. بعد برای شان گفتم که ریل برای مسافرت و انتقال اجناس تجارتی  از تمام وسایل انتقالی وسیله ارازان تر ومفید تراست. برای شان گفتم که این ریل از آهن وچوب ساخته شده است. با زغال سنگ حرکت میکند.و بني آدم آنرا میچلاند (رانندگی میکند)... همه چیز را با چشمان خود دیدند، مگر همینکه ریل ایستاده شد، دوباره همان سخن اولی خود را تکرارکردند : اژدهای آهنی و شیطان سیاه ! و آنرا[حرف مرا] قبول نداشتند.

راديو را قبول نمیکردند.میگفتند در درون رادیو شیطانهای کوچک نشسته اند... مردم را از دین خارج میکنند...تيلفون برای شان کفرتلقی میشد. برای من میگفتند تو از دین برگشته ای ، با شیطان حرف میزنی؟!

این مردم حتی در خشت پخته و دیوار پخته چهرۀ شیطان را میدیدند...میدانی که چرا؟ علتش بیسوادی بود.

من باید این مشکل را حل میکردم. مکتب ها را تاسیس کردم. میخواستم این مردم را از تاریکی بیرون بکشم.وآنها را به هرچیز آکاه سازم. مگر آنها مکتب را هم نمیخواستندو آنرا علامت کفر می پنداشتند....

 

به امان الله خان گفتم:

ایا فکر نمیکنی که در یک چنین جامعه ساده وبیسواد، فرستادن دختران به ترکيه خوب نبود؟

 امان الله خان پياله خود را ازچای پرکرد وآه سردی کشید وگفت:

-  در تمام مملکت داکتر[طبیب] زن وجود نداشت. زنها با یک مریضی عادی می مردند. درمیان تمام کشورهای اسلامی ترکيه به نظرم خوب می آمد واز کشورهای عربی جلوتر بود. ما باید درکشور خود داکتران زنانه می داشتیم. پوهنتون های سالم، استادان ولابراتوارها وکتابخانه ها.... مگر من اینها را به کشور فقیر افغانستان آورده نمیتوانستم. چاره نبود، دختران وپسران را به ترکیه فرستادم.من آنرا خلاف شرعیت نمیدانستم، ترکیه یک کشوراسلامی بود. خوابگاه دختران، خوراکه ونوشیدنی های شان همه جدا  از پسران بود.

وپرسیدم در مورد چادری چه میگویئ ، شما چادری را درکابل منع کردید.

امان الله خان سرش راشورداد وگفت:

- من عالم دینی نیستم، ولی دنیای اسلام را دیده ام.مطالعه دارم و من در هیچ یکی از کشورهای اسلامی این گونه چادری های رنگه را ندیده ام... مشکل بزرگ مردم ما اینست که دین و رواج را از هم تمیز کرده نمیتوانند.

من از اعمار بند،  فابریکه، ، برق ،  سرک، پل ، پلچک ، مکتب و پوهنتون برای شان سخن میزدم و وفایده این چیز ها را در زندگی شان تشریح میکردم ودر ساختن آنها همکاری شان را میخواستم  مگر آنها در هریکی ازاینها مسئله زن را داخل میکردند.به سرک پخته ومسافرت آرام دراین سرک توجه نمیکردند ومیگفتند نه.از بین موتر ها خانه های ما و دربین خانه ها زنان ما را مردم( نامحرم) می بیننند.

درصفات وخوبی مکتب وپوهنتون از بس سخن میزدم، دهنم خشک میشد، ولی در آخر بمن میگفتند : دختران ما را به کفر وفحشا سوق ندهید!

از فواید شفاخانه وداکتر میگفتم ، میگفتند دلت عیاشی میخواهد ، ما چطور سیاه سر خود  را اجازه بیرون رفتن بدهیم ؟

برای تقویت کودکان مبتلا به سوی تغذی دوا ودارو میفرستادم، مردم دوا ها را در آتش می انداختند ومیگفتند که پادشاه مخالف ازدیاد نسل اسلام است و این دوا ها زنان ما را خشک وناز میکندیعنی از بچه دارشدن عقب میمانیم.

من از پیشرفت وترقی وطن سخن میگفتم ، اما آنها نام زنان را با پل، پلچک، ودېوار، وجوی پخته کاری و....  ربط میدادند ....میگفتند که درهمه این جا ها زنان می ایند،مردها را می بینند، بې حیا و بی بندوبارمیشوند....آنها به هرچیز بد بین بودند. هر کار و پیشرفتی را با  روی لچی  وبا عیاشی ربط میدادند....

امان الله خان صحبت مفصلی کرد. چشمانش کوچک ترواشک هایش بزرگتر شدند و قطره قطره از چشمانش فرومی ریختند!»....

از؛خاطرات ډېوېډ جونز(پیربغدادي)  سال ۱۹۶۰- ۲۶ اپریل- لندن

(منبع فیس بوک:درمحمدآشنا و حبیب الله غمخور.20-7- 2017)

عنوان مقاله: «دغازي بابا[امان الله خان]دردونکی خاطره»

مترجم پشتواز انگلیسی: درمحمدآشنا

ستاسي کمینټ به د پاڼی د مدیریت تر کتني وروسته خپور شي .

Your comment will be published after review by Directorate

Kommentare

Bitte geben Sie den Code ein
* Pflichtfelder
  • A. Halim Hakimi (Dienstag, 25. Juli 2017 22:29)

    Let's not forget that Mr. David James a British intelligence agent was also well known then as " Peer Baghdad ". Mr. David James, the " Peer of Baghdad " may be dead by now, but offspring of "Peer" from Baghdad and " Hazrat " from India brought into Afghanistan are still functioning and even issuing Estekhara.